¿ واقعه نويسي شستشوي مغزي و جنگ رواني
(قسمت اول)
من فريب خوردم
در يکي از روزهاي تابستان سال 1386 ازطرف « دفتر پيگيريهاي وزارت اطلاعات » با من تماس گرفتند. محترمانه از من دعوت کردند که به آنجا بروم تا در بارۀ موضوعاتي صحبت کنيم. لهجۀ گوينده کمي به ترکي ميزد. وقتي وارد دفتر شدم دو نفر آنجا بودند. يکي خود را ح و ديگري م معرفي کرد. م. لاغرتر و ح. چاقتر و با قدي كوتاهتر بود. برخورد آنها ظاهراً دوستانه بود و تلاش ميكردند هر چه صميميتر باشند. موضوع اصلي صحبتها در بارۀ استاد ايليا «ميم» بود كه آنها از او با عنوان پيمان ياد ميكردند. مدتها ميشد که ما ميشنيديم که نيرويي امنيتي بنام «اداره برخورد با اديان و جمعيتهاي معنوي» او را دستگير و زنداني کرده اند. من و اکثر شاگردان استاد به شدت نگران استاد شده بوديم.بايد اعتراف کنم که در اين روزها به دليل شايعات ضدونقيضي که از بچهها در بارۀ استاد شنيده بودم دچار ترديد و تزلزل شده بودم و از خودم بوي خيانت به مشامم ميرسيد. قبل از دستگيري، استاد براي من همه چيز بود. هميشه او را بعنوان معلم و مقتدا و سرورم ميشناختم اما اين روزها آشفته بودم. به احساسي از بدبيني مبتلا بودم و شايد اين بدبيني بي دليل نبود. به دليل همين آشفتگيها و بدبينيها در بارۀ کسي که محور و مرکز زندگيام بود همه چيز به هم ريخته شده بود. از طرفي من مسئوليت تعدادي از ديگر شاگردان استاد را بعهده داشتم بنابراين حالات من کم و بيش به آنها هم سرايت ميکرد.
احتمالاً علت احضار من به دفتر پيگيريهاي وزارت اطلاعات، توسط اداره برخورد با اديان و جمعيتهاي معنوي، همين دو دليل بود.يعني آنها از طريق کنترل مکالمات تلفني من در منزل با دوستانم متوجه تزلزل، ترديد و ضعفم شده بودند و از طرفي من مسئول يکي از کلاسها بودم و ديدگاهها و انديشههاي اعضاء هر کلاسي هم عميقاً از ديدگاههاي مسئول کلاس تأثيرپذير بود. بنابراين من هم يک سوژۀ آماده محسوب ميشدم و هم ميتوانستم بقيه را با خود همراه کنم.
آقاي م. و ح. خيلي زود به اصل موضوع پرداختند. محتواي جلسه يک چيز و آن توجيه من بود. با هر حرفي که آنها ميزدند ترديد جديدي در من به وجود ميآمد، ذهنم مبهمتر ميشد، آشفتهتر ميشدم و تشويش و نااميدي و نفرت در من بيشتر و بيشتر ميشد. نه نفرت نسبت به آنها بلکه نفرت به آنچه در طول نزديک به ده سال از زندگي ام، قسمتي از ذهن و زندگي مرا به خود معطوف کرده بود. انديشهها و تلاشهايي براي تسليم شدن به خدا و توجه کردن به خدا و خدمتگزاري و تلاشهاي پي در پي براي فهم کلام خدا و عمل به آن امروز زير سوال رفته بود.
ده سال گمان ميکردم که استاد، در بين همۀ معلمان دنيا بي همتا و يگانه است و حالا توجيهات اين دو نفر مرا در هجومي سنگين قرار داده بود. در کمتر از دوسه ساعت به اندازۀ ده سال شک و ترديد و بدبيني به من منتقل شده بود. بايد اعتراف کنم که آن دو نفر بسيار در کارشان که توجيه و ترديد سازي و به وجود آوردن ابهام و بدبيني بود، مهارت داشتند و من نميتوانستم حتي براي چند دقيقه دربرابر اين هجوم ذهني که با انواع روشهاي توجيه سازي همراه بود مقاومت کنم. آنها قبلاً همه چيز را برنامه ريزي کرده بودند، معلوم كرده بودند كه چه بگويند، هر کدام چه قسمتي را بگويند، روي کدام جملات يا کلمات تأکيد کنند و آنها را تکرار کنند، دقيقاً چه نوع ابهاماتي را با چه محتوايي بوجود بياورند،از چه طريقي وارد و از چه طريقي خارج شوند. آنها روي وضعيت من مطالعه کافي داشتند به همين دليل حرف زدنشان با وضعيت من و شرايط ذهنيام تناسب داشت. بعداً از بعضي از بچهها شنيدم آنها مشابه همين کار را با عدۀ ديگري از مسئولين شاگردان و يا حتي افراد غيرمسئول هم انجام داده اند. يک قاعدۀ کلي دربارۀ روش آنها وجود داشت: و آن اين بود كه روش آنها ثابت نبود بلکه تغيير ميكرد.
جلسۀ اول تمام شد در حاليکه حجم زيادي از بدبيني و ترديد و نفرت به من تزريق شده بود. تزريق بدون درد و بصورت ناملموس صورت گرفت. حتي گاهي احترام آميز ميشد. آن دو نفر تظاهر ميکردند که ما افراد معتقدي هستيم، و بيشتر زمان جلسه را جز چند بار با احترامي كاملاً تصنعي با من برخورد ميكردند.
خيلي زود، جريان تخريب کننده شروع شد. اول گفتند شما يک فرقه هستيد و او (البته به اسم پيمان اشاره ميکردند و کلمه او يا استاد را بکار نميبردند) هم رهبر اين فرقه است. او يک فرقه به وجود آورده است و همۀ شما هم عضو اين فرقه هستيد. بعد با خشم و تمسخر به سرسپردگي و تبعيت افراد از استاد اشاره ميكردند و اين را مهمترين سند براي فرقه بودن ميدانستند. در پاسخ به اين مطلب من خواستم توضيحاتي بدهم که بي اهميت به توضيح و جواب من،آقاي ح. مطلب دوم را شروع کرد. احساس ميکردم آقاي ح. يک درجه از آقاي م. بالاتر است.
بعد از مدتي و با چيزهايي که شنيدم متوجه شدم آقاي ح. و م. اعضاء يک تيم و در واقع منشيهاي ارتباطي آنها هستند و ارادۀ يک گروه بزرگ را که بعداً شنيدم اسمش تيم زهره است، اعلام ميکردند. شايد اسم زهره را بچهها گذاشته بودند شايد هم واقعاً اسمشان اين بود. اما ميدانم بچهها اسمهايي براي آنها گذاشته بودند مثل معاويون، افعي ها، باند روباهها، باند ميكروب ها، القاعده فرهنگي و جلادان فرهنگي... وجه تسميۀ زهره را به درستي نميدانم و نميدانم چه کسي اين اسم را به آنها داده بود. اما ظاهراً اکثر اقليتهاي ديني، جريانهاي معنوي، جريانهاي مذهبي دگرانديش و بطور کلي همۀ معتقدين به اديان ديگر از اين گروه که مربوط به ادارۀ اديان بود دل پرخوني داشتند. ظاهراً از بعد از انقلاب اينها بادهها جمعيت معنوي و مذهبي و هزاران عضو اقليتهاي ديني برخوردهايي سركوب گرانه و خفه كننده داشتند و حتي بعضي از اعضاء ارشد آنها قبل از اين در ساواك مشغول به كار بودند.
با توجه به سلسله مراتبي که وجود داشت فکر ميکردم آقاي م. و ح. مأموران جزئي هستند که در مقايسه با يک سيستم نظامي آقاي م. مثلاً سرجوخه بود و ح. يک گروهبان.درجههاي بالاتر ديده نميشدند و پشت پرده بودند اما بعداً شنيدم که اسم واقعي يا مستعار آنها اينهاست: آقاي احمدي، مصباح زاده، ارجمند، سعيدي، قمي.
قسمت دوم صحبت که توسط آقاي ح. شروع شد اتهام مالي بود. ترديدهايي با اين جهت گيري که استاد ميلياردها ميليارد تومان براي خودش جمع کرده است. البته نه به اين زمختي که من ميگويم بلکه تخريبها بسيار ظريف و ماهرانه انجام ميشد. مثلاً آنها چند واقعيت مسلم و بديهي را ميگفتند و بعد از اينکه ذهن من با آنها همراه ميشد به تدريج موضوعات تقريباً دروغ و بعد کاملاً دروغ را به صحبتها اضافه ميکردند. اول ذهن را آماده و پذيرا ميکردند و به محض اينکه شرايط را مساعد ميديدند، چيزهايي که بايد در ذهن قرار ميگرفت ارايه ميشد. مثلاًً براي اينکه بخواهند به يک نفر منتقل کنند که حسن سرطان دارد. ميگويند حسن يک انسان است، دست دارد، پا دارد، پارسال سرما خورده بود، ديروز کباب خورد، امروز رفت دکتر و متوجه شد سرطان دارد.
پيام اصلي که بايد منتقل شود و تنها مطلب دروغ،«حسن سرطان دارد» است که چون در امتداد مطالب واقعي قرار گرفته است ذهن مخاطب به راحتي آن را قبول ميكند.ارايۀ تعدادي واقعيت مسلم و غير مسلم و سپس عرضۀ يک دروغ يکي از روشهاي قبولاندن اطلاعات دروغ در جنگ رواني است. البته در آن زمان، اينها را نميدانستم، چون اگر ميدانستم تحت تأثير قرار نميگرفتم ولي واقعيت اين بود که تحت تأثير قرار گرفتم. استدلال آنها در بارۀ موضوع مالي و اخلاقي هم عيناً همينطور بود، خودت ميداني چقدر دختر و پسر اطراف او ميپلکند. ميداني چند نفر براي او نامههاي عاشقانه مينويسند و درخواست ارتباط دارند. خانم... را ميشناسي. ديدي در جلسه...چکار کرد. حتي خواهر... خودت هم براي او نامه و پيغام ميفرستد.
تا اينجا همه چيز درست بود. خيليها براي او نامههاي عاشقانه ميفرستادند. هم پسرها و هم دخترها. خيلي از خانمها او را دوست داشتند. اين هم واقعيت داشت و آنها تا اينجا داشتند واقعيت را ميگفتند. اين واقعيتها را هم همه ميدانستند. بعد به تدريج و به طور ناملموس ارائۀ اطلاعات نادرست و اخبار کذب و تخريبي شروع شد.
او قبلاً با خانم... ارتباط داشته است. فوراً هم براي اقناع ذهن من به ارايۀ چند نامۀ واقعي استناد کردند. در آن نامهها چندين نفر از او خواسته بودند تا با آنها ازدواج کند و اين درخواستها با خواهش و تمنا همراه بود. بنابراين بلافاصله ميشد نتيجه بگيري که در امتداد اين نامه، ارتباطي هم رخ داده است. ولي براي ما که به او نزديک بوديم و طي ده سال گذشته از هزاران نمونه از اين نامهها (بدون آنكه ببينيم) خبر داشتيم و گاهي حتي دوستان و اعضاء خانواده خودمان هم براي او چنين چيزهايي مينوشتند، نبايد اين مطلب تأثير خاصي ميداشت، که متأسفانه در آن روزها داشت.
يک نامه را به من نشان دادند که در انتهاي آن خانمي عکس لبانش را چسبانده بود و بعد بلافاصله اطلاعات جعلي را روانۀ ذهنم کردند. گفتند ما فيلم او را داريم که سال گذشته با اين خانم ارتباط داشته است و او را صيغه کرده است. اما از بخت خوب، اين خانم دختر عمۀ دوست خودم بود و ميدانستم سه سال پيش يکبار به ايران آمده بود و در اين مدت هم ديگر به ايران نيامده بود چون واسطه او و کسي که آمدنش را به استاد خبر ميداد، خود من بودم. همينجا يک ترمز قوي در من گرفته شد و تا حدي متوجه شدم در معرض يک جنگ رواني با هدف ترور شخصيت استاد قرار گرفته ام. اما حيف که اين هوشياري به دليل شرايط آشفتۀ ذهنيام دوامي نداشت و نتوانستم از آن بعنوان يک سپر و تکيه گاه استفاده کنم.
خيلي از چيزهايي را که دراين لحظه دارم مينويسم، درآن زمان نميدانستم، يا فراموش کرده بودم يا اصلاً قادر به تجزيه و تحليل شرايط نبودم. نميتوانم بگويم اينها نتايج و ديدگاههايي بود که در آن جلسات احضار به دفترپيگيري يا حتي روزهاي نزديک به آن داشتم بلکه واقعيت اين است که من تا حدي بعد ازآن روزها به خيانت آلوده شدم. کارهايي کردم و چيزهايي گفتم که با وجودي که قصدي بر عليه استاد نداشتم اما بوي خيانت از آنها به مشام ميرسيد. مثلاً رابطۀ من با ادارۀ اديان مخفيانه بود. آنها تأکيد داشتند چيزي از اين ارتباط را نبايد فاش کنم. اکثر آن روزها ما صحبت تلفني داشتيم و آنها مدام مرا شارژ ميکردند و توجيهات روز به روز بيشتر ميشد. من تقريباً به يک جاسوس که براي سرجوخه و گروهبان کار ميکرد تبديل شده بودم. جاسوس اداره برخورد با اديان و جمعيتهاي معنوي. بعدها فهميدم که اين اداره تعداد زيادي از بچهها را بر عليه استاد به عنوان جاسوس به كار گرفته است. اما به خواست خدا و از آنجا که خدا با او بود، بعضي از اين افراد بعد از مدت کوتاهي به اشتباه خود پي ميبردند و گزارش روابط خود را با اداره برخورد با اديان و جمعيتهاي معنوي، مکتوب ميکردند يا در فيلم ضبط ميکردند تا اگر زماني به دليل دفاع از حقانيت استاد دستگير شدند، اين فيلمها در اينترنت و شبکههاي تلويزيوني پخش شود.
يکي از معدود کارهاي مثبت آن روز من اين بود که مکالمات تلفني خودم را با آقاي م. (سرجوخه) ضبط ميکردم و اين تبديل به سند ماندگاري شد براي روزيکه آنها بخواهند منكر حرفهايشان شوند.
اتهامات فرقه اي، مالي و اخلاقي که يك در ميان و با شگردهاي جنگ رواني و تخريب شخصيتي ارايه ميشد و در توجيه و تغيير منفي روحيۀ من هم موفقيت آميز بود. حاصل جلسۀ اول احضار من به دفتر پيگيريهاي وزارت اطلاعات به دعوت گروه زهره بود. حدود يک ماه بعد، وقتي اين جلسه را تحليل ميکردم، اتهاماتي که آنها به استاد وارد کرده بودند بيش از حد برايم تمسخرآميز بود. اکنون با گذشت بيش از چهار ماه از دستگيري استاد و تحليل و تفکر بيشتر، اين اتهامات برايم بي معنيتر ميشوند. من بعنوان کسي که سالها با او بودم و از بسياري چيزهاي پيراموني خبر داشتم ميدانستم که وضعيت مالي او چطور است. او اگر در اين سالها ميخواست ميتوانست ميلياردها دلار جمع آوري کند. همۀ ما ميدانستيم که او دهها راه براي ميلياردر شدن، ميلياردر شدن در سطح منطقه دارد. کمترين آن اين بود که هديههاي همه را قبول کند يا براي جلسات سخنراني شهريه بگذارد. او يک فوق اعجوبه بود. در زمينههاي فرهنگي، هنري، اقتصادي، معنوي و زمينههاي مختلفي که ما با آن برخورد داشتيم. ميتوانست درمانگري کند و من شاهد بودم قبلاً چند بار اينکار را کرده بود. درمان شدگان حاضر بودند بخش زيادي از اموال خود را بدهند. اما من در همۀ اين سالها وضع مالي او را ميديدم. در ارتباط با روند عمدتاً پولهايي صرف فعاليتها ميشد درحالي که قاعدتاً اين موضوع ميبايست عکس باشد يعني فعاليتها پول زا باشد که غالباً نبودند و بلکه در چند مورد پول را مَکِش ميکردند. جلسات نه تنها شهريه و ورودي نداشت بلکه پول اجارۀ سالنها و ورزشگاهها از خود روند بود. من خبر داشتم که به طيفي از بچهها بطور مستقيم و غيرمستقيم کمک مالي ميشود. فهرست بلندبالايي از خانهها وجود داشت در سطح تهران و شهرستانها که توسط يک گروه از بچهها به آنها کمک مالي ميشد. چند گروه کوچک مسئول پخش گوشتهاي قرباني در محلههاي فقيرنشين بودند و دهها فعاليت مشابه. سالها قبل اين كارها اين سوال را در من بوجود آوردند که مگر چه کسي يا چه کساني از روند حمايت مالي ميکنند که همۀ فعاليتهاي ما رايگان و بدون هزينه است (پول زا نيست) و از طرفي ما موارد مصرف و خرج کردن هم کم نداريم. يادم ميآيد که در جلسه من همين ترديد را با بي معرفتي مطرح کردم و گفتم من قبلاً گمان ميکردم که آمريکاييها و غربيها دارند از ما حمايت مالي ميکنند و در همين جا آقاي م. دچار يک اشتباه فاحش شد. او هم حرف مرا تأييد کرد و گفت اصلاً در اين موضوع شکي نداشته باش که آمريکاييها و غربيها از استاد (که به يک اسم کوچک خطاب ميکرد) حمايت ميکنند. خوب، اين جمله ناقض جملۀ قبلي بود و کاملاً آن را رد ميکرد. بعبارتي اينکه غربيها و آمريکاييها حامي مالي استاد و روند هستند و پولهايي که استاد در فعاليتهاي خيريه يا غير آن خرج ميکند از اين راه است در ضديت کامل با اين موضوع قرار داشت که استاد از طريق مردم ميلياردر شده و از مردم پول ميگيرد.
در طول جلسات احضار و توجيه بطور شگفتي من حرفهاي آنها را قبول ميکردم حتي وقتي که مثل اين مورد با تناقض گوييهاي آنها مواجه ميشدم باز هم در موضع قبول قرار ميگرفتم.
آنها دو نفر بودند و به روشهاي شستشوي مغزي تسلط داشتند و معلوم بود اينکار را با افراد وابسته به جمعيتهاي مختلف هم انجام داده بودند. احساس ميکردم آنها مهارت بسيار زيادي درتفتيش و تخريت عقايد و اعتقادات دارند چون بعد از هر جلسۀ احضار و توجيه، آنها بخشي ازاعتقادات مرا که خوبترين و اميدوارکنندهترين قسمت زندگيام بودند از من ميگرفتند بدون آنکه متوجه اين موضوع بشوم. درطول آن روزها به من القاء شده بود که چيزهايي که آنها ميگويند واقعيتهاي مسلم است که ازطرق اطلاعاتي و مطمئن کسب شده است و همين،يک اعتماد کاذب و ساختگي را به چيزهايي که آنها ميگفتند در من بوجود ميآورد.
روش ديگر آنها براي تخريب شخصيت و ترور رواني استاد و در اصل تخريب اعتقادات و عقايد من، تحريف کردن، جعل واقعيتها و مونتاژ کردن بود. آنها چيزهاي واقعي را شديداً تحريف ميکردند. اما چگونه؟ قسمتهاي حساسي از آن را ناگفته ميگذاشتند و سؤالات بدبينانه و منفي و تخريبي را برايم بوجود ميآوردند.
مرا وادار ميکردند که وقايع سالهاي گذشته را از بدترين و بدبينانهترين نقطۀ ممکن نگاه کنم و بنابراين مرا با يک تصوير وحشتناک روبرو ميکردند. در توضيح اين وضعيت، به ياد يكي از تمثيلهاي استاد افتادم. تمثيلي حرف زدن و ارائه تصاوير و رويا در حرفها يكي از ويژگيهاي حرف زدن استاد در طول اين سالها بوده است. او مفاهيم را از راههاي مختلفي مثل تحليل، نمادها، داستانها، سكوت، اتفاقات و تمثيلها آموزش ميدادكه استفاده از تمثيل و تصوير و داستان بيش از بقيه در ذهن من مانده است. چند مثال از استاد درباره تحريف و جعل واقعيت به خاطر دارم كه براي توضيح اتفاقي كه در اين احضارها افتاد كاملاً موثر است. استاد ميگفت تحريف كردن و جعل واقعيت مانند تصاويري است كه در يك آينه ناهموار و كدر (محدب، مقعر، غيرشفاف، ناصاف) ديده ميشود. مانند كشيدن كاريكاتور است و در آن هر قسمتي از تصوير را كه بخواهي بيش از حد بزرگ يا كوچك يا محو ميكني. مثل ديدن در تاريكي است؛ دين درخت و دريا. مثل لحاف چهل تكه است. وقتي در يک سطح فلزي ناهموار خودم را نگاه ميکنم، صورتم بسيار ناهماهنگ و بد به نظر ميرسد و توجيهات اداره برخورد با اديان و جمعيتهاي معنوي دقيقاً شبيه همين سطح فلزي ناهموار بود که هر واقعيتي راکه در آن ميديدم حتي خود استاد را، تصويري که ميديدم و واقعاً ميديدم،يک تصوير بسيار ناهماهنگ، ناموزون، نامتناسب و بسياربد بود. عمليات رواني آنها و توجيهاتشان در اصل همين انعکاس واقعيتها درآينهاي به شدت ناهموار، محدب و مقعر، کدر و کاملاً نامطمئن بود. پس هر چيزي که در آن ميديدم تصويري تحريف شده و جعل شده از واقعيتها بود و هر احساس و دريافتي هم که از اين تصوير در من بوجود ميآمد واجد همان ويژگيهاي آن سطح ناهموار و نامطمئن بود. احساسي آشفته،درهم و برهم، جعل شده و تحريف شده. مثلاً وقتي يک نوشته در اين سطح منعکس ميشد، در تصوير آن، چند کلمه که مورد نظر توجيه کنندگان بود کاملاً بزرگ شده بود و بقيۀ قسمتهاي متن يا محو شده بودند يا در آشفتگيها و موجهاي آن آيينۀ ناهموار، گم شده بودند و به چشم نميآمدند. مثل اينکه اين آينۀ ناهموار محدب مقعري هوشمند بود چون تصاويري که در آن عرضه ميشد و آن چيزي که از توجيهات آنها متوجه ميشدم اين بود که همه چيز تحت کنترل آنهاست. آنها تصاوير را هر طوري که ميخواستند عرضه ميکردند. به هر سرعتي و با هر اندازهاي که ميخواستند.هر جا را که ميخواستند محو و نابود ميشد و هر جايي را که ميخواستند مستقيماً در مرکز توجه قرار ميگرفت. بارها تلاش کردند که با استدلالهاي مختلف به من بقبولانند که استاد دروغ ميگويد و حتي ممکن است قسم دروغ هم بخورد. چيزي که طي سالها ي آشنايي با او با هزار دليل و سند، برايم غيرممکن و بسيار هم غيرممکن بود. اما تصاويري که آنها در زمينۀ توجيهاتشان نشان ميدادند ذهن مرا واقعاً هيپنوتيزم کرده بود و من سوژۀ هيپنوتيزم شدۀ آنها بودم که هر چه ميگفتند قبول ميکردم. اگر آنها موفق ميشدند که همين دروغ بزرگ و شاخ دار را به من بقبولانند که استاد ممکن است دروغ بگويد، همين کافي بود که ستون اصلي بهترين و زيباترين و زندهترين انديشهها و روياهايم فرو بريزد. تلاش براي دروغگو و شياد جلوه دادن او که مثل باراني از کاتيوشاهاي رواني بر من شليک ميشد اگر نتيجه ميداد، بزرگترين موفقيت آنها در جلسات توجيهي و شستشوي مغزي بود. اگر من اين دروغ بزرگ را قبول ميکردم که شايد استاد دروغ بگويد، بيشتر چيزهايي را که در اين ده سال به دست آورده بودم از دست ميدادم. خدايم را که از طريق استاد پيدايش کرده بودم. خدمت به خدا را. همۀ قصدها و فکرهاي خوب و غيرخودخواهانهام را و روياهايي را که در اين ده سال براي آيندههاي نزديک و دور، در ارتباط بين خودم با خدا تعريف کرده بودم. و متاسفانه آنها تا حدي در اين کار شيطاني و تخريبي خود موفق شده بودند.
نمي خواهم از خودم در توجيه اين شکستها دفاعي کنم اما شرايطي که در آن قرار داشتم بسيار نابرابر بود. من روبرو بودم با ادارهاي که تعداد زيادي جريان مذهبي و جمعيت معنوي را با روشهاي غيرعلني يا علني سرکوب کرده بود. آنها همۀ چيزهايي را که خوب بودن و ارزشي بودن آنها براي ما در اين چند سال مسلم و قطعي شمرده ميشد، زير سؤال بردند و بعد از چند دقيقه همۀ آن تجربهها و دريافتها و آموختههاي خوب به چيزهايي مضر و منفي و يا حداقل چيزهايي بيهوده و بي مصرف تبديل شد. به حرف نفوذيهاي خودشان در بين بچهها استناد ميکردند و به شهادتهاي آنها تکيه ميکردند البته طي چند جلسه فهميدم که اين هم فقط يک تاکتيک است چون در بارۀ شهادت آن نفوذيها آنقدر ضدونقيض گفتند که بالاخره فهميدم يا چنين چيزي اصلاً وجود ندارد يا اگر هم هست، چون هيچ چيز خاصي که به درد اينها بخورد گزارش نشده اينها مجبورند که ازخودشان اين حرفها را دربياورند.
فضاي جلسات توجيهي و تلفنها طوري بود که احساس ميکردم و آنها اين احساس را القاء ميکردندکه چارهاي جز اينکه اينها را بپذيري نداري. راه دوم و سومي برايم باقي نميگذاشتند. البته ظاهراً مرا آزاد ميگذاشتند اما در عمل همه راهها را برويم ميبستند. ظاهراً اين تحت فشار قرار دادن با زور و اجبار همراه نبود بلکه روش آنها خيلي ظريف و ماهرانهتر از اين بود. جهتها را عوض ميکردند مثلاً بعد از چند بار صحبت وقتي به خودم آمدم ديدم سرشار از احساس دروغين ناجي بودن شده ام. طوري به من القاء ميکردند که من بايد بچههاي کلاسم را نجات بدهم و من در برابر آنها مسئول هستم و سرنوشت آنها به من بستگي دارد. نجات از چه کسي و چه چيزي؟ نجات از روندي که استاد آن را بوجود آورده بود. روندي که ما را متوجه خدا کرده بود، به سوي خدا ما را روان کرده بود، کلام خدا را شاهکارگونه براي ما معنا کرده بود، خوبترين و آسمانيترين انديشهها و ايدهها و روياها را به ما داده بود. ما را خدمتگزار خدا کرده بود و بر اثر حرفهاي او حريص شده بوديم حريص به تسليم شدن به خدا حريص به خدمتگزاري حريص به خواندن و فهميدن کلام خدا و حريص به هزار چيز خوب ديگر.اين احساس دروغين ناجي بودن، احساس کاذب كه تو ميتواني مؤثر باشي و حتي يک احساس شيطاني رهبر بودن،خودش يکي از تاکتيکهاي رواني مؤثر بود. آنها به من ميگفتند تومي تواني مسئول بچه هايت باشي و در رأس آن کلاس بماني اما استاد را از ذهن آنها بيرون و بي اعتبارش کن. من ميتوانستم رهبر طيفي از بچهها باشم اما به شرط آنکه ديگر با استاد ارتباطي نداشته باشيم و با او ظاهراً و باطناً وداع کنيم. آنهم به بدترين و خائنانهترين شکل ممکن. به شيوۀ يهودا. آنهم بسيار بدتراز يهودا چون از آن زمان تا حالا ما صدها يهودا را در تاريخ به چشم ديده ايم و من که شايد لعنت شده بودم، در آن روزها به اين فکرها آلوده شدم اما خداوند در لحظۀ سقوط نجاتم داد.
بعد از جلسۀ اول قرار بود من بطور ناملموس و با کمک چند نفر از بچههايي که قابل اعتمادتر بودند، افراد را در بارۀ استاد به تدريج و با ملايمت تضعيف و متزلزل کنيم. با همۀ جنگ و جدالي که در درونم وجود داشت نميتوانستم به سادگي اين کار را بکنم. هزاران خاطره، تجربه، نشانه و دريافت درباره حقانيت استاد و مرد خدا بودن او به اين معنا که همۀ زندگي او، همۀ تعليمات او، همۀ کارهاو برنامههاي او در راه خدا و فقط براي خدا بوده، وجود داشت و وقتي که ذرهاي خود را نشان ميداد، مرا بطور کلي فلج وپشيمان ميکرد اما وقتي که در معرض توجيهات فشرده،تماسهاي مکرر، پيغامها و بمبارانهاي اداره برخورد با اديان و جمعيتهاي معنوي قرار ميگرفتم، مثل هيپنوتيزم شدهها همۀ آن هزاران نشانه و تجربه را فراموش ميکردم. مثل اينکه خوابم ميبرد. واقعاً خوابم ميبرد و در خيال و اوهام سنگين فرومي رفتم. هر وقت که آنهامي ديدند که من دارم کمي قوي ميشوم و به انديشههاي نوراني و اعتقادات الهي قبليام بازمي گردم، تهديدهاي غيرمستقيم، احضارها،توجيه و تلقين هايا پيغامهاي ناملموس از طريق بعضي افراد شروع ميشد. در جلسات توجيهي و شستشوهاي مغزي بعدي هر وقت لازم ميديدند، اتهامات بيشتر و بيشتري را مطرح ميکردند. وقتي بعد از مدتي متوجه شدند که تهمتهايي که در بارۀ اموال و اخلاق به او زده اند، در من اثري نداشته است، در جلسات بعدي داستانها و تاکتيکهاي جديدتر ادامه پيدا ميکرد.مسئلۀ تلاش براي ارتباط با زن خاصي بيش از حد مسخره بود، حتي اين اتهام از مسئلۀ مالي هم ضعيفتر بود و يا حداقل به اندازۀ آن ضعيف بود. من نميدانم که آيا استاد با زني ارتباطي داشته است يا نه اما مطمئنم اگر هم ارتباطي بوده باشد، امکان نداشت او خارج از کلام خدا غيرممکن بود کاري کند. دهها هزار دختر که لااقل هزاران نفر آن دختران زيبا و جذاب بودند از شاگردان استاد بودند و اگر او اشاره ميکرد يا فقط موافقتش را نشان ميداد سيلي از درخواستهاي ازدواج سرازير ميشد چون حالا هم که چنين چيزي را نگفته بود در همۀ اين سالها، چنين سيلي وجود داشت. درثاني مگر بزرگان ما، مگر پيامبر اسلام (ص) و ائمه اطهار (ع) و دهها پيامبر ديگر که ميشناسيم با زنان متعددي ارتباط نداشته اند. بر فرض که چنين چيزي هم واقعيت ميداشت که هيچ وقت هم البته استاد آن را تکذيب يا تأييد نکرده بود که آيا جز با همسر خود با کسي ارتباط داشته است يا نه؟ ـ ولي در صورت واقعيت اين مسئله هم، او همان کاري را کرده بود که بسياري از پيامبران و معلمان الهي بشر انجام داده بودند. با وجود دهها هزار دختر و جنس مخالف که با کوچکترين اشاره مشتاقانه حاضر به ازدواج با او بودند و با توجه به اختيارات و توانمنديها و حيطههايي که استاد داشت حتي اگر او براي ارتباط با ملکۀ زيبايي دنيا هم تلاش کرده باشد به نظرم کاملاً مسخره و متناقض ميآمد. او همۀ شاگردان خود را دوست ميداشت. هم دختران، هم پسران، هم زن ها، هم مردها، هم کهنسالان و هم کودکان را. تا جاييکه ميدانستم عشق او بسيار زياد و بزرگ بود اما هيچ وقت نديدم خواهان چيزي از کسي باشد. حتي افراد نزديک به او که رابطۀ فاميلي هم با او داشتند يا حتي بعضي از اعضاي فاميل خود من درزمرۀ کساني بودند که نامههاي عاشقانه براي او مينوشتند و هنوز هم که او در زندان انفرادي است و دربيرون زندان از صدها کانال، اقداماتي براي تخريب او شروع شده است، دارند براي او مينويسند. حتي با وجود اين همه تبليغ منفي بر عليه او و جنگهاي رواني مختلف، اشتياق و آتش بسياري از شاگردان به استاد زيادتر شده. وقتي اين صحنه هارا ميديدم بيشتر و بيشتر به اين موضوع که استاد سالها با ايمان عميق ميگفت معتقد ميشدم؛ اينکه خدا با اوست و از او حمايت ميکند.
حقهها و نقشههاي شومي که توسط اداره برخورد با اديان و جمعيتهاي معنوي بر عليه استاد و روند صورت ميگرفت يک به يک و به طرز شاهکارگونه اي،بعد از مدتي خنثي ميشد و بر ضد توطئه گران و دشمنان تغيير جهت ميداد. آنها مدام در مکرها و حقههايي که ميزدند گرفتار ميشدند. بعضي از افرادي که آنها بعنوان جاسوس استخدام کردند، بعد از مدت کوتاهي و با رجوع به سالهاي قبل و به متن تعاليم، از خيانت پيشگي فرار ميکردند و دوباره به وفاداري به استاد و پيوستن به او بازمي گشتند و در بارۀ اداره برخورد با اديان و جمعيتهاي معنوي شروع به گزارش ميكردند. در اين چهار ماه که از دستگيري استاد ميگذرد، تعداد قابل توجهي از اين گزارشات تهيه شده که البته اين گزارشها هنوز منتشر نشده است.
در ادامۀ توجيهات و شستشوهاي مغزي،اتهامات ديگري در بارۀ استاد مطرح ميشد. او قصد دارد حکومت را تصاحب کند بنابراين اگر شما منتسب به او باشيد شما را هم دستگير ميکنيم پس ارتباط خودتان را از هر نظر هر چه زودتر با او قطع کنيد و خودتان را از زندان و بلاي بدتر از زندان خلاص کنيد. بچهها را هم خلاص کنيد. آنقدر اين مسئله را با حالت امنيتي مطرح کردند که شب که خوابيدم تا صبح کابوس تيرباران شدن و دارزدن ميديدم.
حقۀ رواني ديگر که در جلسۀ دوم بطور مکرر مطرح شد اين بود که آنها ظاهراً ما را قبول و تأييد ميکردند اما استاد را رد ميکردند.تفرقه بينداز و حکومت کن. احتمال ميدادم با يکي دو تا ازبچهها هم همين کار را کرده باشند. اين اولين تفرقه بود. جداسازي استاد ازجمعيت. وقتي که اين حقه به نتيجه ميرسيد طيف تفرقه وسيعتر ميشد. يعني تفرقه بين مسئول گروه و بچهها و بعد بين خود بچه ها. در سري دوم توجيهات، آنها با حالتي که ديگر جنگ رواني در آن فاحشتر و ملموستر شده بود، تأکيد ميکردند که بدنۀ جمعيت خوب است اما رأس جمعيت بد است. شيطان است. بر ضد اسلام و حکومت است. بر ضد خداست. فاسد و منحرف است. بدعت گذار است و براي سيستم ما قابل تحمل نيست.
بچههايي که طي ماه اول با مسئولين حکومتي ملاقات کردند چيزهايي از آنها شنيده بودند که عيناً شبيه همان جلسات توجيهي و شستشوي مغزي بود که من و بعضيها ميشنيديم. مثل همين جمله مخصوص تفرقه که راس جمعيت نامطلوب است اما بدنه مطلوب است. گاهي همين را با يک جمله کوتاه ديگر همراه ميکردند مثلاً راس فاسد است بدنه فاسد نيست. خود اين جمله هم کاملاً متناقض است. در تمثيل ديگري درباره هسته و درخت استاد ميگفت اگر هسته يک درخت بد باشد کل درخت و شاخهها و ميوه هايش بد است. اگر مغز انسان بيمار و ناسالم باشد همه بدن انسان بيمار و ناسالم است. اما حالا که آنها معترف بودند که بدنه سالم است ـ و البته اين واقعيت را به عنوان يک تاکتيک مطرح ميکردند ـ همين حرف اعتراف ندانستهاي بود که هسته اصلي اين روند و سر اين بدن، بسيار سالم وعالي است. طبق همان مثال هسته و درخت، اگر رودخانه خوب باشد يعني سرچشمه خوب است اما عکس اين موضوع درست نيست. بنابراين آنها در استدلالي که کردهاند و بقيه اعترافهاي مشابه، گرفتار و مدفون ميشوند. چند بار در اين جلسات به من گفتند اين جريان پاکترين و بهترين جرياني است که در بين جريانات مختلف در طول نزديک به سي سال گذشته با آن برخورد کرده ايم اما استاد را به هيچ شکل نميتوانيم بپذيريم و بگذاريم فعاليت کند. قدرت و نفوذ او در بين مردم براي ما غير قابل باور است و به هيچ قيمتي نميتوانيم بگذاريم او اين قدرت و نفوذ را حفظ كند.
آنها زيادي از من تعريف ميکردند و از بچههاي کلاسم اما بلافاصله از استاد به من بد ميگفتند. بعدها فهميدم که اين يک اهرم رواني است: اگر ميخواهي آدم خوب و مطلوبي به نظر برسي و تو را بعنوان فردي شايسته بپذيرند، پس قبول کن که فلاني، فردي نامطلوب و بد است. البته اين اهرم جنگ رواني به شکلهاي ديگري هم مورد استفاده تفتيش کنندگان قرار ميگرفت مثلاً تفبيح و مسخره و تحقير کردن کساني که استاد را قبول داشتند و به او وفادار بودند و در عوض تعريف و تمجيد از کساني که به استاد توهين ميکردند يعني افرادي که در طول سالها براي ما واضح بود که انسانهاي کم عقل و نامتعادل و غيرمنطقي هستند. البته همه مخالفان اينطور نبودند اما بيشتر کساني که ما ميشناختيم افرادي از اين سنخ بودند.
در جلسات توجيهي و حتي تماسهاي تلفني مرتباً دروغ و جعلياتي که درباره استاد به دقت طراحي شده بود، بيشتر و بيشتر ميشد. اما معلوم بود که آنها هم به تدريج در ساختن حقهها و دروغهاي جديد کم ميآوردند يا شايد به اندازه کافي حقوق نميگرفتند و بنابراين حاضر نبودند اضافه کاري کنند چون با توجه به مهارتشان به آنها نميآمد که در كار جنگ رواني و تبليغات منفي و تخريبي کم بياورند. علاوه بر اينکه قرار بود من با روشهاي ترجيحاً ناملموس و ظريف و با کمک دو سه نفر ديگر به بچههاي کلاس خودمان و بچههاي ديگر القاء کنيم که استاد داراي مسائل مالي، اخلاقي، اعتقادي و غيره است چيزهاي جديدتري هم به اين فهرست اضافه شد که البته بعضي از آنها خنده دار به نظر ميرسيد. مثلاً نميدانم چرا اصرار ميکردند که استاد دانش خود را از کتابها کسب کرده است و زياد مطالعه ميکند حتي بيشتر از يک پروفسور. اما استاد در سالهاي قبل در اين باره لااقل به من اين توضيح را داده بود که او اکثر چيزهايي که ميداند از طريق مشاهدات، تحقيقات، تفکرات است، توجه به روياها و نشانهها را هم بارها گفته بود. در اين شايعه جديد ما بايد ديگران را توجيه ميکرديم که استاد شعور و دانايي زيادي ندارد و محتواي سخنراني هايش را هم از جاي ديگري آورده. اما خود اين اتهام دروغ واقعاً نشان ميداد که آنها دارند به بن بست ميرسند چون اين دروغ به راحتي فاش ميشد. اعضاي گروه تحقيقات و مطالعات که صدها نفر بودند در همه اين سالها نتوانسته بودند سخنرانيهاي استاد را در جايي بازيابي کنند، هيچ کس از افراد متخصص و غيرمتخصص توانايي مناظره با او را نداشت. جوابي که او در اين سالها به هزاران سوال داده بود بطرز خارق العادهاي خلاق و شگفت انگيز بود. نظريات و ديدگاههاي او استثنايي و اعجاب برانگيز بودند و البته مخاطبان او همه سرشان در کتاب و تحقيق و اينترنت بود. اين تناقض جديد، ترمزهاي مرا از انحراف از مسير اصلي بسيار قويتر کرد. استاد هنوز هم زنده است. ما در اين سالها (از طريق اينترنت و کتابهايي که ميخوانديم) مطلقاً مطمئن شده بوديم که هيچ کس نه در ايران و نه در خارج ايران در علوم باطني و تفکر و مباحثي که استاد از آن حرف ميزد، حتي با استاد قابل مقايسه و حتي شبيه به او هم نيست. اينها تعصب نبود بلکه واقعيتهايي بود که بارها آن را با بعضي از شاگردان بر اثر شک و ترديد امتحان کرده بوديم. حالا اينها ميگفتند بين ديگران پخش کنيد که او سواد زيادي ندارد و دانش خاصي ندارد و از اين قبيل حرفها. اين دروغ از دروغهاي قبلي بزرگتر و در عين حال سختتر بود و اگر کسي به تعليمات استاد يا به متون او مراجعه ميکرد يا کمي گذشته را مرور ميکرد فوراً دروغ بودن آن افشا ميشد. اين همه آدم در دنيا کتاب ميخوانند. اما مگر ما تا بحال چند نفر مانند استاد را يافته ايم؟ اگر قرار باشد کسي با قدرت کتاب اينطور شود بايد صدها ميليون فرد مشابه او ميداشتيم اما درهمه اين سالها نه من و نه ديگران مشابه او را نديده بوديم، نشنيده بوديم و نه در خارج از ايران و نه در اينترنت، سراغ نداشتيم. اگر او آنطور که در جلسه سوم توجيهات ميگفتند انسان ناداني است و سواد و دانش خاصي ندارد، پس هزاران جواب فوق العاده او به هزاران سوال که در جلسات عمومي شاهد آن بوديم را چه کسي داده بود. اين همه انديشههاي خلاق و بديع و بي سابقه را چه کسي مطرح کرده بود. اگر او نادان بود چگونه ميتوانست بطرزي بي نظير شاخههاي مختلف دانش تفکر را آموزش بدهد. چگونه ميتوانست صدها رشته تحقيقي و مطالعاتي را راه اندازي و برنامه ريزي کند و چگونه ميتوانست يک تنه يک حاميم (گروه راهبرد فعاليتها و تشکل ها) باشد يعني بجاي دهها فوق تخصص در زمينههاي مختلف کاري، هنري، علمي، نويسندگي، اقتصادي، فرهنگي و چيزهاي ديگر به سوالات کارشناسي و کاري افراد پاسخ دهد. آنها گفتند چيزي بنام حم نيست اما متوجه نبودند که با اين کار به جاي کوچک کردن استاد او را بسيار بزرگتر از قبل ميکنند اگر همه حم، همه آن افراد بسيار متخصص و متبحر در زمينههاي مختلف فقط يک نفر و آن استاد باشد پس بايد گفت علم استاد عملاً اقيانوسي است از طرفي او هر روز و علاوه بر دهها فعاليت ديگر، به صدها موضوع کاري و تخصصي، يک تنه و به جاي چند صد نفر اعجوبه که همه ما آنها را با توجه به نوع جوابها و واکنش هايشان افرادي استثنايي و فوق تخصصي ميدانستيم، پاسخ داده و کار کرده است. البته با توجه به توضيحاتي که درباره حم از سالها قبل از استاد شنيده بوديم هيچ وقت تصور قطعي نداشتيم که حم الزاماً عدهاي آدم هستند. بعضيها حم را مجموعهاي از مکانيزمهاي مختلف ميدانستند که در مرکز آنها خود استاد قرار داشت. بعضي اعتقاد داشتند که اين حالات مختلفي از آگاهي است و بعضي هم تصور معمولي از اين موضوع داشتند. البته با توجه به اينکه از سالها قبل استاد گفته بود که تحت هيچ شرايطي حم نبايد شناخته شود و اگر اضطراري پيش بيايد، لازم است بدون ارتکاب دروغ اين موضوع و هر حقيقت ديگري که نبايد نااهلان بدانند انکار شود. مجموعه اين مطالب باعث شد اتهامات جديدتري که براي در هم شکستن روحي من و اعتقاداتم نسبت به استاد طرح ميشد، کم کم روندي معکوس به خود بگيرد. در آخرين جلسات توجيهي موضوع ترور شخصيت استاد شکلي هيجان زده به خود گرفت که انعکاس دهنده خشم و نفرت شخصي اداره برخورد با اديان و جمعيتهاي معنوي بود. آنها دائماً و با واژههاي مختلف به او توهين و فحاشي ميکردند. کافر، دروغگو، شياد، کلاهبردار، فاسد، ضد انقلاب و حتي توهينهايي به خانواده او. حالت آنها در جلسه آخر کاملاً هيجان زده بود. مثل اينکه نقشههاي آنها نقش بر آب شده و نتايج عکس داده بود. احساس ميکردم آنها از طرف نهادهاي ديگر حکومتي تحت فشار قرار گرفتهاند چرا همه چيز را خراب کرده ايد؟ چرا مردم و جوانان را از نظام دور کردهايد و به موضع گيري و بدبيني واداشته ايد؟ پنج روز پيش دوباره با سرجوخه (آقاي م، رابط گروه زهره) حرف زدم. احساس کردم گروه آنها متوجه شدهاند که ديگر نميتوانند به من اميدوار باشند و نميتوانند روي من حساب کنند. زبان او تغيير کرده بود و چند بار تهديدم کرد. براي چندمين بار دروغهايي را که بارها درباره استاد مطرح کرده بودند، طرح کرد. با لحن و زباني که کمي متفاوت بود. گفت خود استاد حاضر شده با ما همکاري کند و من در پاسخ به او گفتم که استاد از سالها قبل از دستگيري در اين باره اخبار دقيقي داده است. او گفته است که بنا بر خواست خدا و براي آزمودن ايمانها و وفاداريها ممکن است مدتي حتي با دشمنانم همراه شوم...
در اين گفتگو حرفها و تهمتها حالتي دوپهلو به خود گرفته بود. فکر ميکنم آنها گيج و حيرت زده بودند که چطور با وجود اين همه تخريب و ترور شخصيت، فقط محبوبيت او افزايش پيدا کرده. استقبال عمومي از او بيشتر شده و ايمان و اعتقاد بسياري به خداوند و الهيات کاملاً قويتر از گذشته شده است. در اين مکالمه سرجوخه (آقاي م) خبر داد که سيستم تصميم گرفته است (احتمالاً منظورش از سيستم، مسئولين و مشاوران اداره برخورد با اديان و جمعيتهاي معنوي بود) که حداکثر تا يک ماه ديگر استاد از زندان آزاد شود. او با حالتي ترديدآميز از من خواست که به نفع آنها و بر ضد استاد وارد وبلاگ نويسي شويم. با شک و ترديد داشت روشهايي را براي انحراف مسير وبلاگهايي که طي روزهاي اخير در حمايت از استاد به راه افتاده بود به من نشان ميداد اما بعد از هر چند جملهاي در حرفهايش مکث ميکرد. نميدانم شايد دستگاه ضبطش دچار مشکل شده بود (او تقريباً هميشه در مکالمات تلفني و حضوري صداي مرا و فکر ميکنم صداي بقيه را هم ضبط ميکرد و حتي يک بار گفت ما از همه جلسات گفتگو با تو فيلم داريم و اگر روزي بخواهيم ميتوانيم اين فيلم را هر طوري که بخواهيم مونتاژ کنيم و هر چيزي که لازم است از آن در بياوريم).
در يک جمع بندي چيزي که من در ارتباط مثلاً محرمانه خود با اداره برخورد با اديان و جمعيتهاي معنوي متوجه شدم اين است که آنها براي ترور شخصيت و تخريب معنوي و رواني رهبران معنوي و شخصيتهاي مذهبي دگرانديش و جريانات مختلف از اين روشها استفاده ميکنند. محور اين روشها عبارت است از قبولاندن دروغ ها، جعليات و تهمتهاي کذب درباره شخصيت مورد نظر و اصطلاحاً، ريختن و بريدن شاگردان و طرفداران از پيرامون شخصيت مرکزي.
1. استفاده از جملات دو پهلوي منفي
2. استفاده از واژههاي تخريبي که به دقت انتخاب شدهاند و تکرار اين واژهها به مناسبتهاي مختلف و در بخشهاي مختلف صحبت (مثلاً فاسد، ضد اسلام، كافر، شياد، كلاهبردار، دروغگو، ملحد و...)
3. ارائه تعدادي واقعيت براي قبولاندن دروغي که در ادامه آنها قرار است بيايد.
4. ترکيب کردن واقعيتها با دروغ براي قبولاندن دروغ ها. ابتدا درصد واقعيتها زياد و درصد دروغ کم است اما به تدريج درصد دروغها بيشتر و درصد واقعيتها کمتر ميشود.
5. تهديد غيرمستقيم شنونده و در صورت لزوم تهديد مستقيم و فشار رواني ناملموس يا ملموس براي قبول کردن ترديدها و ابهامات ارائه شده
6. جعل اسناد و مونتاژ کردن سندها، واقعيتها و موجوديها (همان مثال کاريکاتور سازي افراطي يا ارائه تصاوير غيرواقعي و کنترل شده در سطح فلزي ناهموار)
نويسنده....... (نام محفوظ تا زمان مشخص)
بازنويسي گزارش...... (نام محفوظ)
منبع: وبلاگ شاهدان ايليا
