تبليغاتX
مبارز حق

مبارز حق

¿  واقعه نويسي شستشوي مغزي و جنگ رواني

                                                                            (قسمت اول)

 

من فريب خوردم

در يکي از روزهاي تابستان سال 1386 ازطرف « دفتر پيگيري‌هاي وزارت اطلاعات » با من تماس گرفتند. محترمانه از من دعوت کردند که به آنجا بروم تا در بارۀ موضوعاتي صحبت کنيم. لهجۀ گوينده کمي به ترکي ميزد. وقتي وارد دفتر شدم دو نفر آنجا بودند. يکي خود را ح و ديگري م معرفي کرد. م. لاغرتر و ح. چاق‌تر و با قدي كوتاه‌تر بود. برخورد آنها ظاهراً دوستانه بود و تلاش مي‌كردند هر چه صميمي‌تر باشند. موضوع اصلي صحبتها در بارۀ استاد ايليا «ميم» بود كه آنها از او با عنوان پيمان ياد مي‌كردند. مدتها مي‌شد که ما مي‌شنيديم که نيرويي امنيتي بنام «اداره برخورد با اديان و جمعيت‌هاي معنوي» او را دستگير و زنداني کرده اند. من و اکثر شاگردان استاد به شدت نگران استاد شده بوديم.بايد اعتراف کنم که در اين روزها به دليل شايعات ضدونقيضي که از بچه‌ها در بارۀ استاد شنيده بودم دچار ترديد و تزلزل شده بودم و از خودم بوي خيانت به مشامم مي‌رسيد. قبل از دستگيري، استاد براي من همه چيز بود. هميشه او را بعنوان معلم و مقتدا و سرورم مي‌شناختم اما اين روزها آشفته بودم. به احساسي از بدبيني مبتلا بودم و شايد اين بدبيني بي دليل نبود. به دليل همين آشفتگي‌ها و بدبيني‌ها در بارۀ کسي که محور و مرکز زندگي‌ام بود همه چيز به هم ريخته شده بود. از طرفي من مسئوليت تعدادي از ديگر شاگردان استاد را بعهده داشتم بنابراين حالات من کم و بيش به آنها هم سرايت مي‌کرد.

احتمالاً علت احضار من به دفتر پيگيري‌هاي وزارت اطلاعات، توسط اداره برخورد با اديان و جمعيت‌هاي معنوي، همين دو دليل بود.يعني آنها از طريق کنترل مکالمات تلفني من در منزل با دوستانم متوجه تزلزل، ترديد و ضعفم شده بودند و از طرفي من مسئول يکي از کلاسها بودم و ديدگاهها و انديشه‌هاي اعضاء هر کلاسي هم عميقاً از ديدگاههاي مسئول کلاس تأثيرپذير بود. بنابراين من هم يک سوژۀ آماده محسوب مي‌شدم و هم مي‌توانستم بقيه را با خود همراه کنم.

آقاي م. و ح. خيلي زود به اصل موضوع پرداختند. محتواي جلسه يک چيز و آن توجيه من بود. با هر حرفي که آنها مي‌زدند ترديد جديدي در من به وجود مي‌آمد، ذهنم مبهم‌تر مي‌شد، آشفته‌تر مي‌شدم و تشويش و نااميدي و نفرت در من بيشتر و بيشتر مي‌شد. نه نفرت نسبت به آنها بلکه نفرت به آنچه در طول نزديک به ده سال از زندگي ام، قسمتي از ذهن و زندگي مرا به خود معطوف کرده بود. انديشه‌ها و تلاش‌هايي براي تسليم شدن به خدا و توجه کردن به خدا و خدمتگزاري و تلاش‌هاي پي در پي براي فهم کلام خدا و عمل به آن امروز زير سوال رفته بود.

ده سال گمان مي‌کردم که استاد، در بين همۀ معلمان دنيا بي همتا و يگانه است و حالا توجيهات اين دو نفر مرا در هجومي سنگين قرار داده بود. در کمتر از دوسه ساعت به اندازۀ ده سال شک و ترديد و بدبيني به من منتقل شده بود. بايد اعتراف کنم که آن دو نفر بسيار در کارشان که توجيه و ترديد سازي و به وجود آوردن ابهام و بدبيني بود، مهارت داشتند و من نمي‌توانستم حتي براي چند دقيقه دربرابر اين هجوم ذهني که با انواع روش‌هاي توجيه سازي همراه بود مقاومت کنم. آنها قبلاً همه چيز را برنامه ريزي کرده بودند، معلوم كرده بودند كه چه بگويند، هر کدام چه قسمتي را بگويند، روي کدام جملات يا کلمات تأکيد کنند و آنها را تکرار کنند، دقيقاً چه نوع ابهاماتي را با چه محتوايي بوجود بياورند،از چه طريقي وارد و از چه طريقي خارج شوند. آنها روي وضعيت من مطالعه کافي داشتند به همين دليل حرف زدنشان با وضعيت من و شرايط ذهني‌ام تناسب داشت. بعداً از بعضي از بچه‌ها شنيدم آنها مشابه همين کار را با عدۀ ديگري از مسئولين شاگردان و يا حتي افراد غيرمسئول هم انجام داده اند. يک قاعدۀ کلي دربارۀ روش آنها وجود داشت: و آن اين بود كه روش آنها ثابت نبود بلکه تغيير مي‌كرد.

جلسۀ اول تمام شد در حاليکه حجم زيادي از بدبيني و ترديد و نفرت به من تزريق شده بود. تزريق بدون درد و بصورت ناملموس صورت گرفت. حتي گاهي احترام آميز مي‌شد. آن دو نفر تظاهر مي‌کردند که ما افراد معتقدي هستيم، و بيشتر زمان جلسه را جز چند بار با احترامي كاملاً تصنعي با من برخورد مي‌كردند.

خيلي زود، جريان تخريب کننده شروع شد. اول گفتند شما يک فرقه هستيد و او (البته به اسم پيمان اشاره مي‌کردند و کلمه او يا استاد را بکار نمي‌بردند) هم رهبر اين فرقه است. او يک فرقه به وجود آورده است و همۀ شما هم عضو اين فرقه هستيد. بعد با خشم و تمسخر به سرسپردگي و تبعيت افراد از استاد اشاره مي‌كردند و اين را مهمترين سند براي فرقه بودن مي‌دانستند. در پاسخ به اين مطلب من خواستم توضيحاتي بدهم که بي اهميت به توضيح و جواب من،آقاي ح. مطلب دوم را شروع کرد. احساس مي‌کردم آقاي ح. يک درجه از آقاي م. بالاتر است.

بعد از مدتي و با چيزهايي که شنيدم متوجه شدم آقاي ح. و م. اعضاء يک تيم و در واقع منشي‌هاي ارتباطي آنها هستند و ارادۀ يک گروه بزرگ را که بعداً شنيدم اسمش تيم زهره است، اعلام مي‌کردند. شايد اسم زهره را بچه‌ها گذاشته بودند شايد هم واقعاً اسمشان اين بود. اما مي‌دانم بچه‌ها اسم‌هايي براي آنها گذاشته بودند مثل معاويون، افعي ها، باند روباهها، باند ميكروب ها، القاعده فرهنگي و جلادان فرهنگي... وجه تسميۀ زهره را به درستي نمي‌دانم و نمي‌دانم چه کسي اين اسم را به آنها داده بود. اما ظاهراً اکثر اقليتهاي ديني، جريانهاي معنوي، جريانهاي مذهبي دگرانديش و بطور کلي همۀ معتقدين به اديان ديگر از اين گروه که مربوط به ادارۀ اديان بود دل پرخوني داشتند. ظاهراً از بعد از انقلاب اينها بادهها جمعيت معنوي و مذهبي و هزاران عضو اقليت‌هاي ديني برخوردهايي سركوب گرانه و خفه كننده داشتند و حتي بعضي از اعضاء ارشد آنها قبل از اين در ساواك مشغول به كار بودند.

با توجه به سلسله مراتبي که وجود داشت فکر مي‌کردم آقاي م. و ح. مأموران جزئي هستند که در مقايسه با يک سيستم نظامي آقاي م. مثلاً سرجوخه بود و ح. يک گروهبان.درجه‌هاي بالاتر ديده نمي‌شدند و پشت پرده بودند اما بعداً شنيدم که اسم واقعي يا مستعار آنها اينهاست: آقاي احمدي، مصباح زاده، ارجمند، سعيدي، قمي.

قسمت دوم صحبت که توسط آقاي ح. شروع شد اتهام مالي بود. ترديدهايي با اين جهت گيري که استاد ميلياردها ميليارد تومان براي خودش جمع کرده است. البته نه به اين زمختي که من مي‌گويم بلکه تخريب‌ها بسيار ظريف و ماهرانه انجام مي‌شد. مثلاً آنها چند واقعيت مسلم و بديهي را مي‌گفتند و بعد از اينکه ذهن من با آنها همراه مي‌شد به تدريج موضوعات تقريباً دروغ و بعد کاملاً دروغ را به صحبتها اضافه مي‌کردند. اول ذهن را آماده و پذيرا مي‌کردند و به محض اينکه شرايط را مساعد مي‌ديدند، چيزهايي که بايد در ذهن قرار مي‌گرفت ارايه ميشد. مثلاًً براي اينکه بخواهند به يک نفر منتقل کنند که حسن سرطان دارد. مي‌گويند حسن يک انسان است، دست دارد، پا دارد، پارسال سرما خورده بود، ديروز کباب خورد، امروز رفت دکتر و متوجه شد سرطان دارد.

پيام اصلي که بايد منتقل شود و تنها مطلب دروغ،«حسن سرطان دارد» است که چون در امتداد مطالب واقعي قرار گرفته است ذهن مخاطب به راحتي آن را قبول مي‌كند.ارايۀ تعدادي واقعيت مسلم و غير مسلم و سپس عرضۀ يک دروغ يکي از روش‌هاي قبولاندن اطلاعات دروغ در جنگ رواني است. البته در آن زمان، اينها را نمي‌دانستم، چون اگر مي‌دانستم تحت تأثير قرار نمي‌گرفتم ولي واقعيت اين بود که تحت تأثير قرار گرفتم. استدلال آنها در بارۀ موضوع مالي و اخلاقي هم عيناً همينطور بود، خودت ميداني چقدر دختر و پسر اطراف او مي‌پلکند. مي‌داني چند نفر براي او نامه‌هاي عاشقانه مي‌نويسند و درخواست ارتباط دارند. خانم... را مي‌شناسي. ديدي در جلسه...چکار کرد. حتي خواهر... خودت هم براي او نامه و پيغام مي‌فرستد.

تا اينجا همه چيز درست بود. خيلي‌ها براي او نامه‌هاي عاشقانه مي‌فرستادند. هم پسرها و هم دخترها. خيلي از خانم‌ها او را دوست داشتند. اين هم واقعيت داشت و آنها تا اينجا داشتند واقعيت را مي‌گفتند. اين واقعيت‌ها را هم همه مي‌دانستند. بعد به تدريج و به طور ناملموس ارائۀ اطلاعات نادرست و اخبار کذب و تخريبي شروع شد.

او قبلاً با خانم... ارتباط داشته است. فوراً هم براي اقناع ذهن من به ارايۀ چند نامۀ واقعي استناد کردند. در آن نامه‌ها چندين نفر از او خواسته بودند تا با آنها ازدواج کند و اين درخواستها با خواهش و تمنا همراه بود. بنابراين بلافاصله مي‌شد نتيجه بگيري که در امتداد اين نامه، ارتباطي هم رخ داده است. ولي براي ما که به او نزديک بوديم و طي ده سال گذشته از هزاران نمونه از اين نامه‌ها (بدون آنكه ببينيم) خبر داشتيم و گاهي حتي دوستان و اعضاء خانواده خودمان هم براي او چنين چيزهايي مي‌نوشتند، نبايد اين مطلب تأثير خاصي مي‌داشت، که متأسفانه در آن روزها داشت.

يک نامه را به من نشان دادند که در انتهاي آن خانمي عکس لبانش را چسبانده بود و بعد بلافاصله اطلاعات جعلي را روانۀ ذهنم کردند. گفتند ما فيلم او را داريم که سال گذشته با اين خانم ارتباط داشته است و او را صيغه کرده است. اما از بخت خوب، اين خانم دختر عمۀ دوست خودم بود و مي‌دانستم سه سال پيش يکبار به ايران آمده بود و در اين مدت هم ديگر به ايران نيامده بود چون واسطه او و کسي که آمدنش را به استاد خبر ميداد، خود من بودم. همينجا يک ترمز قوي در من گرفته شد و تا حدي متوجه شدم در معرض يک جنگ رواني با هدف ترور شخصيت استاد قرار گرفته ام. اما حيف که اين هوشياري به دليل شرايط آشفتۀ ذهني‌ام دوامي نداشت و نتوانستم از آن بعنوان يک سپر و تکيه گاه استفاده کنم.

خيلي از چيزهايي را که دراين لحظه دارم مي‌نويسم، درآن زمان نمي‌دانستم، يا فراموش کرده بودم يا اصلاً قادر به تجزيه و تحليل شرايط نبودم. نمي‌توانم بگويم اينها نتايج و ديدگاههايي بود که در آن جلسات احضار به دفترپيگيري يا حتي روزهاي نزديک به آن داشتم بلکه واقعيت اين است که من تا حدي بعد ازآن روزها به خيانت آلوده شدم. کارهايي کردم و چيزهايي گفتم که با وجودي که قصدي بر عليه استاد نداشتم اما بوي خيانت از آنها به مشام مي‌رسيد. مثلاً رابطۀ من با ادارۀ اديان مخفيانه بود. آنها تأکيد داشتند چيزي از اين ارتباط را نبايد فاش کنم. اکثر آن روزها ما صحبت تلفني داشتيم و آنها مدام مرا شارژ مي‌کردند و توجيهات روز به روز بيشتر مي‌شد. من تقريباً به يک جاسوس که براي سرجوخه و گروهبان کار مي‌کرد تبديل شده بودم. جاسوس اداره برخورد با اديان و جمعيت‌هاي معنوي. بعدها فهميدم که اين اداره تعداد زيادي از بچه‌ها را بر عليه استاد به عنوان جاسوس به كار گرفته است. اما به خواست خدا و از آنجا که خدا با او بود، بعضي از اين افراد بعد از مدت کوتاهي به اشتباه خود پي مي‌بردند و گزارش روابط خود را با اداره برخورد با اديان و جمعيت‌هاي معنوي، مکتوب مي‌کردند يا در فيلم ضبط مي‌کردند تا اگر زماني به دليل دفاع از حقانيت استاد دستگير شدند، اين فيلم‌ها در اينترنت و شبکه‌هاي تلويزيوني پخش شود.

يکي از معدود کارهاي مثبت آن روز من اين بود که مکالمات تلفني خودم را با آقاي م. (سرجوخه) ضبط مي‌کردم و اين تبديل به سند ماندگاري شد براي روزيکه آنها بخواهند منكر حرفهايشان شوند.

اتهامات فرقه اي، مالي و اخلاقي که يك در ميان و با شگردهاي جنگ رواني و تخريب شخصيتي ارايه ميشد و در توجيه و تغيير منفي روحيۀ من هم موفقيت آميز بود. حاصل جلسۀ اول احضار من به دفتر پيگيري‌هاي وزارت اطلاعات به دعوت گروه زهره بود. حدود يک ماه بعد، وقتي اين جلسه را تحليل مي‌کردم، اتهاماتي که آنها به استاد وارد کرده بودند بيش از حد برايم تمسخرآميز بود. اکنون با گذشت بيش از چهار ماه از دستگيري استاد و تحليل و تفکر بيشتر، اين اتهامات برايم بي معني‌تر مي‌شوند. من بعنوان کسي که سالها با او بودم و از بسياري چيزهاي پيراموني خبر داشتم مي‌دانستم که وضعيت مالي او چطور است. او اگر در اين سالها مي‌خواست مي‌توانست ميلياردها دلار جمع آوري کند. همۀ ما مي‌دانستيم که او دهها راه براي ميلياردر شدن، ميلياردر شدن در سطح منطقه دارد. کمترين آن اين بود که هديه‌هاي همه را قبول کند يا براي جلسات سخنراني شهريه بگذارد. او يک فوق اعجوبه بود. در زمينه‌هاي فرهنگي، هنري، اقتصادي، معنوي و زمينه‌هاي مختلفي که ما با آن برخورد داشتيم. مي‌توانست درمانگري کند و من شاهد بودم قبلاً چند بار اينکار را کرده بود. درمان شدگان حاضر بودند بخش زيادي از اموال خود را بدهند. اما من در همۀ اين سالها وضع مالي او را مي‌ديدم. در ارتباط با روند عمدتاً پول‌هايي صرف فعاليتها مي‌شد درحالي که قاعدتاً اين موضوع مي‌بايست عکس باشد يعني فعاليت‌ها پول زا باشد که غالباً نبودند و بلکه در چند مورد پول را مَکِش مي‌کردند. جلسات نه تنها شهريه و ورودي نداشت بلکه پول اجارۀ سالنها و ورزشگاهها از خود روند بود. من خبر داشتم که به طيفي از بچه‌ها بطور مستقيم و غيرمستقيم کمک مالي مي‌شود. فهرست بلندبالايي از خانه‌ها وجود داشت در سطح تهران و شهرستان‌ها که توسط يک گروه از بچه‌ها به آنها کمک مالي مي‌شد. چند گروه کوچک مسئول پخش گوشتهاي قرباني در محله‌هاي فقيرنشين بودند و دهها فعاليت مشابه. سالها قبل اين كارها اين سوال را در من بوجود آوردند که مگر چه کسي يا چه کساني از روند حمايت مالي مي‌کنند که همۀ فعاليت‌هاي ما رايگان و بدون هزينه است (پول زا نيست) و از طرفي ما موارد مصرف و خرج کردن هم کم نداريم. يادم مي‌آيد که در جلسه من همين ترديد را با بي معرفتي مطرح کردم و گفتم من قبلاً گمان مي‌کردم که آمريکايي‌ها و غربي‌ها دارند از ما حمايت مالي ميکنند و در همين جا آقاي م. دچار يک اشتباه فاحش شد. او هم حرف مرا تأييد کرد و گفت اصلاً در اين موضوع شکي نداشته باش که آمريکايي‌ها و غربي‌ها از استاد (که به يک اسم کوچک خطاب مي‌کرد) حمايت مي‌کنند. خوب، اين جمله ناقض جملۀ قبلي بود و کاملاً آن را رد مي‌کرد. بعبارتي اينکه غربي‌ها و آمريکايي‌ها حامي مالي استاد و روند هستند و پول‌هايي که استاد در فعاليتهاي خيريه يا غير آن خرج مي‌کند از اين راه است در ضديت کامل با اين موضوع قرار داشت که استاد از طريق مردم ميلياردر شده و از مردم پول مي‌گيرد.

در طول جلسات احضار و توجيه بطور شگفتي من حرفهاي آنها را قبول مي‌کردم حتي وقتي که مثل اين مورد با تناقض گويي‌هاي آنها مواجه مي‌شدم باز هم در موضع قبول قرار مي‌گرفتم.

آنها دو نفر بودند و به روش‌هاي شستشوي مغزي تسلط داشتند و معلوم بود اينکار را با افراد وابسته به جمعيت‌هاي مختلف هم انجام داده بودند. احساس مي‌کردم آنها مهارت بسيار زيادي درتفتيش و تخريت عقايد و اعتقادات دارند چون بعد از هر جلسۀ احضار و توجيه، آنها بخشي ازاعتقادات مرا که خوبترين و اميدوارکننده‌ترين قسمت زندگي‌ام بودند از من مي‌گرفتند بدون آنکه متوجه اين موضوع بشوم. درطول آن روزها به من القاء شده بود که چيزهايي که آنها مي‌گويند واقعيتهاي مسلم است که ازطرق اطلاعاتي و مطمئن کسب شده است و همين،يک اعتماد کاذب و ساختگي را به چيزهايي که آنها مي‌گفتند در من بوجود مي‌آورد.

روش ديگر آنها براي تخريب شخصيت و ترور رواني استاد و در اصل تخريب اعتقادات و عقايد من، تحريف کردن، جعل واقعيت‌ها و مونتاژ کردن بود. آنها چيزهاي واقعي را شديداً تحريف مي‌کردند. اما چگونه؟ قسمتهاي حساسي از آن را ناگفته مي‌گذاشتند و سؤالات بدبينانه و منفي و تخريبي را برايم بوجود مي‌آوردند.

مرا وادار مي‌کردند که وقايع سالهاي گذشته را از بدترين و بدبينانه‌ترين نقطۀ ممکن نگاه کنم و بنابراين مرا با يک تصوير وحشتناک روبرو مي‌کردند. در توضيح اين وضعيت، به ياد يكي از تمثيل‌هاي استاد افتادم. تمثيلي حرف زدن و ارائه تصاوير و رويا در حرفها يكي از ويژگي‌هاي حرف زدن استاد در طول اين سالها بوده است. او مفاهيم را از راههاي مختلفي مثل تحليل، نمادها، داستانها، سكوت، اتفاقات و تمثيل‌ها آموزش مي‌دادكه استفاده از تمثيل و تصوير و داستان بيش از بقيه در ذهن من مانده است. چند مثال از استاد درباره تحريف و جعل واقعيت به خاطر دارم كه براي توضيح اتفاقي كه در اين احضارها افتاد كاملاً موثر است. استاد مي‌گفت تحريف كردن و جعل واقعيت مانند تصاويري است كه در يك آينه ناهموار و كدر (محدب، مقعر، غيرشفاف، ناصاف) ديده مي‌شود. مانند كشيدن كاريكاتور است و در آن هر قسمتي از تصوير را كه بخواهي بيش از حد بزرگ يا كوچك يا محو مي‌كني. مثل ديدن در تاريكي است؛ دين درخت و دريا. مثل لحاف چهل تكه است. وقتي در يک سطح فلزي ناهموار خودم را نگاه مي‌کنم، صورتم بسيار ناهماهنگ و بد به نظر ميرسد و توجيهات اداره برخورد با اديان و جمعيت‌هاي معنوي دقيقاً شبيه همين سطح فلزي ناهموار بود که هر واقعيتي راکه در آن ميديدم حتي خود استاد را، تصويري که مي‌ديدم و واقعاً مي‌ديدم،يک تصوير بسيار ناهماهنگ، ناموزون، نامتناسب و بسياربد بود. عمليات رواني آنها و توجيهاتشان در اصل همين انعکاس واقعيتها درآينه‌اي به شدت ناهموار، محدب و مقعر، کدر و کاملاً نامطمئن بود. پس هر چيزي که در آن مي‌ديدم تصويري تحريف شده و جعل شده از واقعيت‌ها بود و هر احساس و دريافتي هم که از اين تصوير در من بوجود مي‌آمد واجد همان ويژگي‌هاي آن سطح ناهموار و نامطمئن بود. احساسي آشفته،درهم و برهم، جعل شده و تحريف شده. مثلاً وقتي يک نوشته در اين سطح منعکس مي‌شد، در تصوير آن، چند کلمه که مورد نظر توجيه کنندگان بود کاملاً بزرگ شده بود و بقيۀ قسمتهاي متن يا محو شده بودند يا در آشفتگي‌ها و موج‌هاي آن آيينۀ ناهموار، گم شده بودند و به چشم نمي‌آمدند. مثل اينکه اين آينۀ ناهموار محدب مقعري هوشمند بود چون تصاويري که در آن عرضه مي‌شد و آن چيزي که از توجيهات آنها متوجه مي‌شدم اين بود که همه چيز تحت کنترل آنهاست. آنها تصاوير را هر طوري که مي‌خواستند عرضه مي‌کردند. به هر سرعتي و با هر اندازه‌اي که مي‌خواستند.هر جا را که مي‌خواستند محو و نابود ميشد و هر جايي را که مي‌خواستند مستقيماً در مرکز توجه قرار مي‌گرفت. بارها تلاش کردند که با استدلال‌هاي مختلف به من بقبولانند که استاد دروغ مي‌گويد و حتي ممکن است قسم دروغ هم بخورد. چيزي که طي سالها ي آشنايي با او با هزار دليل و سند، برايم غيرممکن و بسيار هم غيرممکن بود. اما تصاويري که آنها در زمينۀ توجيهاتشان نشان مي‌دادند ذهن مرا واقعاً هيپنوتيزم کرده بود و من سوژۀ هيپنوتيزم شدۀ آنها بودم که هر چه مي‌گفتند قبول مي‌کردم. اگر آنها موفق مي‌شدند که همين دروغ بزرگ و شاخ دار را به من بقبولانند که استاد ممکن است دروغ بگويد، همين کافي بود که ستون اصلي بهترين و زيباترين و زنده‌ترين انديشه‌ها و روياهايم فرو بريزد. تلاش براي دروغگو و شياد جلوه دادن او که مثل باراني از کاتيوشاهاي رواني بر من شليک مي‌شد اگر نتيجه مي‌داد، بزرگترين موفقيت آنها در جلسات توجيهي و شستشوي مغزي بود. اگر من اين دروغ بزرگ را قبول مي‌کردم که شايد استاد دروغ بگويد، بيشتر چيزهايي را که در اين ده سال به دست آورده بودم از دست مي‌دادم. خدايم را که از طريق استاد پيدايش کرده بودم. خدمت به خدا را. همۀ قصدها و فکرهاي خوب و غيرخودخواهانه‌ام را و روياهايي را که در اين ده سال براي آينده‌هاي نزديک و دور، در ارتباط بين خودم با خدا تعريف کرده بودم. و متاسفانه آنها تا حدي در اين کار شيطاني و تخريبي خود موفق شده بودند.

نمي خواهم از خودم در توجيه اين شکستها دفاعي کنم اما شرايطي که در آن قرار داشتم بسيار نابرابر بود. من روبرو بودم با اداره‌اي که تعداد زيادي جريان مذهبي و جمعيت معنوي را با روش‌هاي غيرعلني يا علني سرکوب کرده بود. آنها همۀ چيزهايي را که خوب بودن و ارزشي بودن آنها براي ما در اين چند سال مسلم و قطعي شمرده مي‌شد، زير سؤال بردند و بعد از چند دقيقه همۀ آن تجربه‌ها و دريافتها و آموخته‌هاي خوب به چيزهايي مضر و منفي و يا حداقل چيزهايي بيهوده و بي مصرف تبديل شد. به حرف نفوذيهاي خودشان در بين بچه‌ها استناد مي‌کردند و به شهادتهاي آنها تکيه مي‌کردند البته طي چند جلسه فهميدم که اين هم فقط يک تاکتيک است چون در بارۀ شهادت آن نفوذي‌ها آنقدر ضدونقيض گفتند که بالاخره فهميدم يا چنين چيزي اصلاً وجود ندارد يا اگر هم هست، چون هيچ چيز خاصي که به درد اينها بخورد گزارش نشده اينها مجبورند که ازخودشان اين حرفها را دربياورند.

فضاي جلسات توجيهي و تلفن‌ها طوري بود که احساس مي‌کردم و آنها اين احساس را القاء مي‌کردندکه چاره‌اي جز اينکه اينها را بپذيري نداري. راه دوم و سومي برايم باقي نمي‌گذاشتند. البته ظاهراً مرا آزاد مي‌گذاشتند اما در عمل همه راهها را برويم مي‌بستند. ظاهراً اين تحت فشار قرار دادن با زور و اجبار همراه نبود بلکه روش آنها خيلي ظريف و ماهرانه‌تر از اين بود. جهت‌ها را عوض مي‌کردند مثلاً بعد از چند بار صحبت وقتي به خودم آمدم ديدم سرشار از احساس دروغين ناجي بودن شده ام. طوري به من القاء مي‌کردند که من بايد بچه‌هاي کلاسم را نجات بدهم و من در برابر آنها مسئول هستم و سرنوشت آنها به من بستگي دارد. نجات از چه کسي و چه چيزي؟ نجات از روندي که استاد آن را بوجود آورده بود. روندي که ما را متوجه خدا کرده بود، به سوي خدا ما را روان کرده بود، کلام خدا را شاهکارگونه براي ما معنا کرده بود، خوبترين و آسماني‌ترين انديشه‌ها و ايده‌ها و روياها را به ما داده بود. ما را خدمتگزار خدا کرده بود و بر اثر حرفهاي او حريص شده بوديم حريص به تسليم شدن به خدا حريص به خدمتگزاري حريص به خواندن و فهميدن کلام خدا و حريص به هزار چيز خوب ديگر.اين احساس دروغين ناجي بودن، احساس کاذب كه تو مي‌تواني مؤثر باشي و حتي يک احساس شيطاني رهبر بودن،خودش يکي از تاکتيکهاي رواني مؤثر بود. آنها به من مي‌گفتند تومي تواني مسئول بچه هايت باشي و در رأس آن کلاس بماني اما استاد را از ذهن آنها بيرون و بي اعتبارش کن. من مي‌توانستم رهبر طيفي از بچه‌ها باشم اما به شرط آنکه ديگر با استاد ارتباطي نداشته باشيم و با او ظاهراً و باطناً وداع کنيم. آنهم به بدترين و خائنانه‌ترين شکل ممکن. به شيوۀ يهودا. آنهم بسيار بدتراز يهودا چون از آن زمان تا حالا ما صدها يهودا را در تاريخ به چشم ديده ايم و من که شايد لعنت شده بودم، در آن روزها به اين فکرها آلوده شدم اما خداوند در لحظۀ سقوط نجاتم داد.

بعد از جلسۀ اول قرار بود من بطور ناملموس و با کمک چند نفر از بچه‌هايي که قابل اعتمادتر بودند، افراد را در بارۀ استاد به تدريج و با ملايمت تضعيف و متزلزل کنيم. با همۀ جنگ و جدالي که در درونم وجود داشت نمي‌توانستم به سادگي اين کار را بکنم. هزاران خاطره، تجربه، نشانه و دريافت درباره حقانيت استاد و مرد خدا بودن او به اين معنا که همۀ زندگي او، همۀ تعليمات او، همۀ کارهاو برنامه‌هاي او در راه خدا و فقط براي خدا بوده، وجود داشت و وقتي که ذره‌اي خود را نشان مي‌داد، مرا بطور کلي فلج وپشيمان مي‌کرد اما وقتي که در معرض توجيهات فشرده،تماس‌هاي مکرر، پيغام‌ها و بمبارانهاي اداره برخورد با اديان و جمعيت‌هاي معنوي قرار مي‌گرفتم، مثل هيپنوتيزم شده‌ها همۀ آن هزاران نشانه و تجربه را فراموش مي‌کردم. مثل اينکه خوابم مي‌برد. واقعاً خوابم مي‌برد و در خيال و اوهام سنگين فرومي رفتم. هر وقت که آنهامي ديدند که من دارم کمي قوي مي‌شوم و به انديشه‌هاي نوراني و اعتقادات الهي قبلي‌ام بازمي گردم، تهديدهاي غيرمستقيم، احضارها،توجيه و تلقين هايا پيغام‌هاي ناملموس از طريق بعضي افراد شروع مي‌شد. در جلسات توجيهي و شستشوهاي مغزي بعدي هر وقت لازم مي‌ديدند، اتهامات بيشتر و بيشتري را مطرح مي‌کردند. وقتي بعد از مدتي متوجه شدند که تهمت‌هايي که در بارۀ اموال و اخلاق به او زده اند، در من اثري نداشته است، در جلسات بعدي داستانها و تاکتيکهاي جديدتر ادامه پيدا ميکرد.مسئلۀ تلاش براي ارتباط با زن خاصي بيش از حد مسخره بود، حتي اين اتهام از مسئلۀ مالي هم ضعيف‌تر بود و يا حداقل به اندازۀ آن ضعيف بود. من نمي‌دانم که آيا استاد با زني ارتباطي داشته است يا نه اما مطمئنم اگر هم ارتباطي بوده باشد، امکان نداشت او خارج از کلام خدا غيرممکن بود کاري کند. دهها هزار دختر که لااقل هزاران نفر آن دختران زيبا و جذاب بودند از شاگردان استاد بودند و اگر او اشاره مي‌کرد يا فقط موافقتش را نشان مي‌داد سيلي از درخواستهاي ازدواج سرازير مي‌شد چون حالا هم که چنين چيزي را نگفته بود در همۀ اين سالها، چنين سيلي وجود داشت. درثاني مگر بزرگان ما، مگر پيامبر اسلام (ص) و ائمه اطهار (ع) و دهها پيامبر ديگر که مي‌شناسيم با زنان متعددي ارتباط نداشته اند. بر فرض که چنين چيزي هم واقعيت مي‌داشت که هيچ وقت هم البته استاد آن را تکذيب يا تأييد نکرده بود که آيا جز با همسر خود با کسي ارتباط داشته است يا نه؟ ـ ولي در صورت واقعيت اين مسئله هم، او همان کاري را کرده بود که بسياري از پيامبران و معلمان الهي بشر انجام داده بودند. با وجود دهها هزار دختر و جنس مخالف که با کوچکترين اشاره مشتاقانه حاضر به ازدواج با او بودند و با توجه به اختيارات و توانمندي‌ها و حيطه‌هايي که استاد داشت حتي اگر او براي ارتباط با ملکۀ زيبايي دنيا هم تلاش کرده باشد به نظرم کاملاً مسخره و متناقض مي‌آمد. او همۀ شاگردان خود را دوست مي‌داشت. هم دختران، هم پسران، هم زن ها، هم مردها، هم کهنسالان و هم کودکان را. تا جاييکه مي‌دانستم عشق او بسيار زياد و بزرگ بود اما هيچ وقت نديدم خواهان چيزي از کسي باشد. حتي افراد نزديک به او که رابطۀ فاميلي هم با او داشتند يا حتي بعضي از اعضاي فاميل خود من درزمرۀ کساني بودند که نامه‌هاي عاشقانه براي او مي‌نوشتند و هنوز هم که او در زندان انفرادي است و دربيرون زندان از صدها کانال، اقداماتي براي تخريب او شروع شده است، دارند براي او مي‌نويسند. حتي با وجود اين همه تبليغ منفي بر عليه او و جنگهاي رواني مختلف، اشتياق و آتش بسياري از شاگردان به استاد زيادتر شده. وقتي اين صحنه هارا مي‌ديدم بيشتر و بيشتر به اين موضوع که استاد سالها با ايمان عميق مي‌گفت معتقد مي‌شدم؛ اينکه خدا با اوست و از او حمايت مي‌کند.

حقه‌ها و نقشه‌هاي شومي که توسط اداره برخورد با اديان و جمعيت‌هاي معنوي بر عليه استاد و روند صورت مي‌گرفت يک به يک و به طرز شاهکارگونه اي،بعد از مدتي خنثي مي‌شد و بر ضد توطئه گران و دشمنان تغيير جهت مي‌داد. آنها مدام در مکرها و حقه‌هايي که مي‌زدند گرفتار مي‌شدند. بعضي از افرادي که آنها بعنوان جاسوس استخدام کردند، بعد از مدت کوتاهي و با رجوع به سالهاي قبل و به متن تعاليم، از خيانت پيشگي فرار مي‌کردند و دوباره به وفاداري به استاد و پيوستن به او بازمي گشتند و در بارۀ اداره برخورد با اديان و جمعيت‌هاي معنوي شروع به گزارش مي‌كردند. در اين چهار ماه که از دستگيري استاد مي‌گذرد، تعداد قابل توجهي از اين گزارشات تهيه شده که البته اين گزارش‌ها هنوز منتشر نشده است.

در ادامۀ توجيهات و شستشوهاي مغزي،اتهامات ديگري در بارۀ استاد مطرح مي‌شد. او قصد دارد حکومت را تصاحب کند بنابراين اگر شما منتسب به او باشيد شما را هم دستگير مي‌کنيم پس ارتباط خودتان را از هر نظر هر چه زودتر با او قطع کنيد و خودتان را از زندان و بلاي بدتر از زندان خلاص کنيد. بچه‌ها را هم خلاص کنيد. آنقدر اين مسئله را با حالت امنيتي مطرح کردند که شب که خوابيدم تا صبح کابوس تيرباران شدن و دارزدن مي‌ديدم.

حقۀ رواني ديگر که در جلسۀ دوم بطور مکرر مطرح شد اين بود که آنها ظاهراً ما را قبول و تأييد مي‌کردند اما استاد را رد مي‌کردند.تفرقه بينداز و حکومت کن. احتمال مي‌دادم با يکي دو تا ازبچه‌ها هم همين کار را کرده باشند. اين اولين تفرقه بود. جداسازي استاد ازجمعيت. وقتي که اين حقه به نتيجه مي‌رسيد طيف تفرقه وسيع‌تر مي‌شد. يعني تفرقه بين مسئول گروه و بچه‌ها و بعد بين خود بچه ها. در سري دوم توجيهات، آنها با حالتي که ديگر جنگ رواني در آن فاحش‌تر و ملموس‌تر شده بود، تأکيد مي‌کردند که بدنۀ جمعيت خوب است اما رأس جمعيت بد است. شيطان است. بر ضد اسلام و حکومت است. بر ضد خداست. فاسد و منحرف است. بدعت گذار است و براي سيستم ما قابل تحمل نيست.

بچه‌هايي که طي ماه اول با مسئولين حکومتي ملاقات کردند چيزهايي از آنها شنيده بودند که عيناً شبيه همان جلسات توجيهي و شستشوي مغزي بود که من و بعضي‌ها مي‌شنيديم. مثل همين جمله مخصوص تفرقه که راس جمعيت نامطلوب است اما بدنه مطلوب است. گاهي همين را با يک جمله کوتاه ديگر همراه مي‌کردند مثلاً راس فاسد است بدنه فاسد نيست. خود اين جمله هم کاملاً متناقض است. در تمثيل ديگري درباره هسته و درخت استاد مي‌گفت اگر هسته يک درخت بد باشد کل درخت و شاخه‌ها و ميوه هايش بد است. اگر مغز انسان بيمار و ناسالم باشد همه بدن انسان بيمار و ناسالم است. اما حالا که آنها معترف بودند که بدنه سالم است ـ و البته اين واقعيت را به عنوان يک تاکتيک مطرح مي‌کردند ـ همين حرف اعتراف ندانسته‌اي بود که هسته اصلي اين روند و سر اين بدن، بسيار سالم وعالي است. طبق همان مثال هسته و درخت، اگر رودخانه خوب باشد يعني سرچشمه خوب است اما عکس اين موضوع درست نيست. بنابراين آنها در استدلالي که کرده‌اند و بقيه اعترافهاي مشابه، گرفتار و مدفون مي‌شوند. چند بار در اين جلسات به من گفتند اين جريان پاک‌ترين و بهترين جرياني است که در بين جريانات مختلف در طول نزديک به سي سال گذشته با آن برخورد کرده ايم اما استاد را به هيچ شکل نمي‌توانيم بپذيريم و بگذاريم فعاليت کند. قدرت و نفوذ او در بين مردم براي ما غير قابل باور است و به هيچ قيمتي نمي‌توانيم بگذاريم او اين قدرت و نفوذ را حفظ كند.

آنها زيادي از من تعريف مي‌کردند و از بچه‌هاي کلاسم اما بلافاصله از استاد به من بد مي‌گفتند. بعدها فهميدم که اين يک اهرم رواني است: اگر مي‌خواهي آدم خوب و مطلوبي به نظر برسي و تو را بعنوان فردي شايسته بپذيرند، پس قبول کن که فلاني، فردي نامطلوب و بد است. البته اين اهرم جنگ رواني به شکل‌هاي ديگري هم مورد استفاده تفتيش کنندگان قرار مي‌گرفت مثلاً تفبيح و مسخره و تحقير کردن کساني که استاد را قبول داشتند و به او وفادار بودند و در عوض تعريف و تمجيد از کساني که به استاد توهين مي‌کردند يعني افرادي که در طول سالها براي ما واضح بود که انسانهاي کم عقل و نامتعادل و غيرمنطقي هستند. البته همه مخالفان اينطور نبودند اما بيشتر کساني که ما مي‌شناختيم افرادي از اين سنخ بودند.

در جلسات توجيهي و حتي تماس‌هاي تلفني مرتباً دروغ و جعلياتي که درباره استاد به دقت طراحي شده بود، بيشتر و بيشتر مي‌شد. اما معلوم بود که آنها هم به تدريج در ساختن حقه‌ها و دروغ‌هاي جديد کم مي‌آوردند يا شايد به اندازه کافي حقوق نمي‌گرفتند و بنابراين حاضر نبودند اضافه کاري کنند چون با توجه به مهارتشان به آنها نمي‌آمد که در كار جنگ رواني و تبليغات منفي و تخريبي کم بياورند. علاوه بر اينکه قرار بود من با روش‌هاي ترجيحاً ناملموس و ظريف و با کمک دو سه نفر ديگر به بچه‌هاي کلاس خودمان و بچه‌هاي ديگر القاء کنيم که استاد داراي مسائل مالي، اخلاقي، اعتقادي و غيره است چيزهاي جديدتري هم به اين فهرست اضافه شد که البته بعضي از آنها خنده دار به نظر مي‌رسيد. مثلاً نمي‌دانم چرا اصرار مي‌کردند که استاد دانش خود را از کتابها کسب کرده است و زياد مطالعه مي‌کند حتي بيشتر از يک پروفسور. اما استاد در سالهاي قبل در اين باره لااقل به من اين توضيح را داده بود که او اکثر چيزهايي که مي‌داند از طريق مشاهدات، تحقيقات، تفکرات است، توجه به روياها و نشانه‌ها را هم بارها گفته بود. در اين شايعه جديد ما بايد ديگران را توجيه مي‌کرديم که استاد شعور و دانايي زيادي ندارد و محتواي سخنراني هايش را هم از جاي ديگري آورده. اما خود اين اتهام دروغ واقعاً نشان مي‌داد که آنها دارند به بن بست مي‌رسند چون اين دروغ به راحتي فاش مي‌شد. اعضاي گروه تحقيقات و مطالعات که صدها نفر بودند در همه اين سالها نتوانسته بودند سخنراني‌هاي استاد را در جايي بازيابي کنند، هيچ کس از افراد متخصص و غيرمتخصص توانايي مناظره با او را نداشت. جوابي که او در اين سالها به هزاران سوال داده بود بطرز خارق العاده‌اي خلاق و شگفت انگيز بود. نظريات و ديدگاههاي او استثنايي و اعجاب برانگيز بودند و البته مخاطبان او همه سرشان در کتاب و تحقيق و اينترنت بود. اين تناقض جديد، ترمزهاي مرا از انحراف از مسير اصلي بسيار قوي‌تر کرد. استاد هنوز هم زنده است. ما در اين سالها (از طريق اينترنت و کتابهايي که مي‌خوانديم) مطلقاً مطمئن شده بوديم که هيچ کس نه در ايران و نه در خارج ايران در علوم باطني و تفکر و مباحثي که استاد از آن حرف مي‌زد، حتي با استاد قابل مقايسه و حتي شبيه به او هم نيست. اينها تعصب نبود بلکه واقعيتهايي بود که بارها آن را با بعضي از شاگردان بر اثر شک و ترديد امتحان کرده بوديم. حالا اينها مي‌گفتند بين ديگران پخش کنيد که او سواد زيادي ندارد و دانش خاصي ندارد و از اين قبيل حرفها. اين دروغ از دروغ‌هاي قبلي بزرگتر و در عين حال سخت‌تر بود و اگر کسي به تعليمات استاد يا به متون او مراجعه مي‌کرد يا کمي گذشته را مرور مي‌کرد فوراً دروغ بودن آن افشا مي‌شد. اين همه آدم در دنيا کتاب مي‌خوانند. اما مگر ما تا بحال چند نفر مانند استاد را يافته ايم؟ اگر قرار باشد کسي با قدرت کتاب اينطور شود بايد صدها ميليون فرد مشابه او مي‌داشتيم اما درهمه اين سالها نه من و نه ديگران مشابه او را نديده بوديم، نشنيده بوديم و نه در خارج از ايران و نه در اينترنت، سراغ نداشتيم. اگر او آنطور که در جلسه سوم توجيهات مي‌گفتند انسان ناداني است و سواد و دانش خاصي ندارد، پس هزاران جواب فوق العاده او به هزاران سوال که در جلسات عمومي شاهد آن بوديم را چه کسي داده بود. اين همه انديشه‌هاي خلاق و بديع و بي سابقه را چه کسي مطرح کرده بود. اگر او نادان بود چگونه مي‌توانست بطرزي بي نظير شاخه‌هاي مختلف دانش تفکر را آموزش بدهد. چگونه مي‌توانست صدها رشته تحقيقي و مطالعاتي را راه اندازي و برنامه ريزي کند و چگونه مي‌توانست يک تنه يک حاميم (گروه راهبرد فعاليتها و تشکل ها) باشد يعني بجاي دهها فوق تخصص در زمينه‌هاي مختلف کاري، هنري، علمي، نويسندگي، اقتصادي، فرهنگي و چيزهاي ديگر به سوالات کارشناسي و کاري افراد پاسخ دهد. آنها گفتند چيزي بنام حم نيست اما متوجه نبودند که با اين کار به جاي کوچک کردن استاد او را بسيار بزرگتر از قبل مي‌کنند اگر همه حم، همه آن افراد بسيار متخصص و متبحر در زمينه‌هاي مختلف فقط يک نفر و آن استاد باشد پس بايد گفت علم استاد عملاً اقيانوسي است از طرفي او هر روز و علاوه بر دهها فعاليت ديگر، به صدها موضوع کاري و تخصصي، يک تنه و به جاي چند صد نفر اعجوبه که همه ما آنها را با توجه به نوع جوابها و واکنش هايشان افرادي استثنايي و فوق تخصصي مي‌دانستيم، پاسخ داده و کار کرده است. البته با توجه به توضيحاتي که درباره حم از سالها قبل از استاد شنيده بوديم هيچ وقت تصور قطعي نداشتيم که حم الزاماً عده‌اي آدم هستند. بعضي‌ها حم را مجموعه‌اي از مکانيزم‌هاي مختلف مي‌دانستند که در مرکز آنها خود استاد قرار داشت. بعضي اعتقاد داشتند که اين حالات مختلفي از آگاهي است و بعضي هم تصور معمولي از اين موضوع داشتند. البته با توجه به اينکه از سالها قبل استاد گفته بود که تحت هيچ شرايطي حم نبايد شناخته شود و اگر اضطراري پيش بيايد، لازم است بدون ارتکاب دروغ اين موضوع و هر حقيقت ديگري که نبايد نااهلان بدانند انکار شود. مجموعه اين مطالب باعث شد اتهامات جديدتري که براي در هم شکستن روحي من و اعتقاداتم نسبت به استاد طرح مي‌شد، کم کم روندي معکوس به خود بگيرد. در آخرين جلسات توجيهي موضوع ترور شخصيت استاد شکلي هيجان زده به خود گرفت که انعکاس دهنده خشم و نفرت شخصي اداره برخورد با اديان و جمعيت‌هاي معنوي بود. آنها دائماً و با واژه‌هاي مختلف به او توهين و فحاشي مي‌کردند. کافر، دروغگو، شياد، کلاهبردار، فاسد، ضد انقلاب و حتي توهين‌هايي به خانواده او. حالت آنها در جلسه آخر کاملاً هيجان زده بود. مثل اينکه نقشه‌هاي آنها نقش بر آب شده و نتايج عکس داده بود. احساس مي‌کردم آنها از طرف نهادهاي ديگر حکومتي تحت فشار قرار گرفته‌اند چرا همه چيز را خراب کرده ايد؟ چرا مردم و جوانان را از نظام دور کرده‌ايد و به موضع گيري و بدبيني واداشته ايد؟ پنج روز پيش دوباره با سرجوخه (آقاي م، رابط گروه زهره) حرف زدم. احساس کردم گروه آنها متوجه شده‌اند که ديگر نمي‌توانند به من اميدوار باشند و نمي‌توانند روي من حساب کنند. زبان او تغيير کرده بود و چند بار تهديدم کرد. براي چندمين بار دروغ‌هايي را که بارها درباره استاد مطرح کرده بودند، طرح کرد. با لحن و زباني که کمي متفاوت بود. گفت خود استاد حاضر شده با ما همکاري کند و من در پاسخ به او گفتم که استاد از سالها قبل از دستگيري در اين باره اخبار دقيقي داده است. او گفته است که بنا بر خواست خدا و براي آزمودن ايمان‌ها و وفاداري‌ها ممکن است مدتي حتي با دشمنانم همراه شوم...

در اين گفتگو حرفها و تهمت‌ها حالتي دوپهلو به خود گرفته بود. فکر مي‌کنم آنها گيج و حيرت زده بودند که چطور با وجود اين همه تخريب و ترور شخصيت، فقط محبوبيت او افزايش پيدا کرده. استقبال عمومي از او بيشتر شده و ايمان و اعتقاد بسياري به خداوند و الهيات کاملاً قويتر از گذشته شده است. در اين مکالمه سرجوخه (آقاي م) خبر داد که سيستم تصميم گرفته است (احتمالاً منظورش از سيستم، مسئولين و مشاوران اداره برخورد با اديان و جمعيت‌هاي معنوي بود) که حداکثر تا يک ماه ديگر استاد از زندان آزاد شود. او با حالتي ترديدآميز از من خواست که به نفع آنها و بر ضد استاد وارد وبلاگ نويسي شويم. با شک و ترديد داشت روش‌هايي را براي انحراف مسير وبلاگ‌هايي که طي روزهاي اخير در حمايت از استاد به راه افتاده بود به من نشان مي‌داد اما بعد از هر چند جمله‌اي در حرفهايش مکث مي‌کرد. نمي‌دانم شايد دستگاه ضبطش دچار مشکل شده بود (او تقريباً هميشه در مکالمات تلفني و حضوري صداي مرا و فکر مي‌کنم صداي بقيه را هم ضبط ميکرد و حتي يک بار گفت ما از همه جلسات گفتگو با تو فيلم داريم و اگر روزي بخواهيم مي‌توانيم اين فيلم را هر طوري که بخواهيم مونتاژ کنيم و هر چيزي که لازم است از آن در بياوريم).

در يک جمع بندي چيزي که من در ارتباط مثلاً محرمانه خود با اداره برخورد با اديان و جمعيت‌هاي معنوي متوجه شدم اين است که آنها براي ترور شخصيت و تخريب معنوي و رواني رهبران معنوي و شخصيت‌هاي مذهبي دگرانديش و جريانات مختلف از اين روش‌ها استفاده مي‌کنند. محور اين روشها عبارت است از قبولاندن دروغ ها، جعليات و تهمت‌هاي کذب درباره شخصيت مورد نظر و اصطلاحاً، ريختن و بريدن شاگردان و طرفداران از پيرامون شخصيت مرکزي.

1.  استفاده از جملات دو پهلوي منفي

2. استفاده از واژه‌هاي تخريبي که به دقت انتخاب شده‌اند و تکرار اين واژه‌ها به مناسبتهاي مختلف و در بخش‌هاي مختلف صحبت (مثلاً فاسد، ضد اسلام، كافر، شياد، كلاهبردار، دروغگو، ملحد و...)

3.  ارائه تعدادي واقعيت براي قبولاندن دروغي که در ادامه آنها قرار است بيايد.

4.  ترکيب کردن واقعيت‌ها با دروغ براي قبولاندن دروغ ها. ابتدا درصد واقعيت‌ها زياد و درصد دروغ کم است اما به تدريج درصد دروغ‌ها بيشتر و درصد واقعيتها کمتر مي‌شود.

5.  تهديد غيرمستقيم شنونده و در صورت لزوم تهديد مستقيم و فشار رواني ناملموس يا ملموس براي قبول کردن ترديدها و ابهامات ارائه شده

6.  جعل اسناد و مونتاژ کردن سندها، واقعيت‌ها و موجودي‌ها (همان مثال کاريکاتور سازي افراطي يا ارائه تصاوير غيرواقعي و کنترل شده در سطح فلزي ناهموار)

 

نويسنده....... (نام محفوظ تا زمان مشخص)

بازنويسي گزارش...... (نام محفوظ)

 

منبع: وبلاگ شاهدان ايليا
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 11:47  توسط   | 

 

استاد ایلیا چه می گوید؟

         

نسخه کامل اصلی فیلم را می توانید از اینجا دانلود کنید.

 

برگرفته از وبلاگ نگاهی تازه

http://negah2.wordpress.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 11:46  توسط   | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 11:44  توسط   | 

ترور از طريق مونتاژ

بررسي گذراي يك بولتن محرمانه و مونتاژي

با بررسي و تحليل اوليه پرونده هاي امنيتي ويژه و نحوه برخورد برخي از باندهاي مرموز امنيتي با متهمين اين پرونده ها كه اغلب طيف روشنفكر، متفكر، اهل قلم و معلمان و دانشجويان جامعه را دربرمي گيرد، مي توان به بازيابي مجموعه عناصر ثابتي را در ميان آنها پرداخت. تهيه بولتن هاي محرمانه و پخش آن ميان مقامات و مسئولين كليدي نظام و طيف تاثيرگذار و تصميم گيرنده حكومتي و خصوصاً مراجع مذهبي، به عنوان يكي از عناصر ثابت برخورد و از روش هاي مرسوم جلادان انديشه و تفتيشگران عقيده در راستاي تئوري القاي توهم توطئه محسوب مي شود. اين بولتن هاي محرمانه كه با تكيه بر روش هاي تحريف و مونتاژ تهيه مي شوند، جزئي از يك برنامه از پيش طراحي شده و قطعه اي از پازل تخريب و ترور سركوبگران را شكل داده است. قدمي كه اگر بتواند به خوبي در مسير مورد نظر راهبرد شود، تعيين كننده قدم هاي بعدي پرونده و ساير پروژه هاي برخورد خواهد بود. اين بولتن هاي مونتاژي كه مي تواند يك جزوه كم حجم حاوي اطلاعات ويژه يا يك فيلم محرمانه باشد يا حتي در شكل نامحسوس آن در قالب يك روزنامه يا نشريه عمل كند، يك ماموريت واحد را دنبال مي كند آن هم توجيه تحريفي مخاطبين اختصاصي اين بولتن ها از طريق شستشوي مغزي نرم. اين شيوه كه در تئوري هاي جنگ رواني تحت عنوان مديريت برداشت ها و قضاوت هاي مخاطب [1] شناخته مي شود، تفاوت عمده اي با ساير عمليات رواني دارد از اين جهت كه ديگر سيبل هدف، اذهان عمومي نيست بلكه در آن به طور ويژه ذهن مقامات ارشد و سران و تصميم گيرندگان كشورها نشانه مي رود. در ايران مشاهده مي شود كه اين بولتن سازي هاي تحريفي از دوران پيش از بازداشت، در حين و بعد از آن در اشكال مختلف همچنان ادامه دارد. تحليلگران چنين پروژه هاي مافيايي، روزنامه كيهان را يك شبه بولتن اطلاعاتي مي شناسند كه با بسترسازي ها و زمينه سازي هاي رواني و حمله هاي قلمي به سوژه مورد نظر، مقدمات حملات قضائي را فراهم مي كند. سپس ديده شده است كه دست اندر كاران همان پروژه هاي تخريبي، به دور از نظر مردم، به تهيه فيلم هايي تخريبي از سوژه هاي مورد نظر اقدام مي كنند كه نمونه هاي چنين اقداماتي را مي توان در پرونده هاي قتل هاي زنجيره اي دهه هفتاد و ساخت فيلم هاي مونتاژي از روشنفكران در قالب برنامه هاي هويت و چراغ مشاهده كرد كه زير نظر سعيد امامي تهيه مي شدند. در نمونه تازه اي از اين دست برخوردها، مي توان به پرونده استاد فتاح (معروف به ايليا. ميم) رهبر جوان جمعيت ال ياسين اشاره كرد. بعد از انتشار اولين كتاب از سخنراني هاي استاد ايليا «ميم» معلم بزرگ تفكر در سن 23 سالگي و در سال 1377 و پس از اعلام پيروي جمعيت كثيري از جامعه بويژه فرهنگيان، دانشجويان و اصحاب قلم و فكر، موج روزافزوني از ترور رواني استاد ايليا «ميم» در سطح كشور و بويژه در تهران آغاز شد. تخريب و ترور شخصيتي ايليا «ميم» با اهداف معلوم و توسط مراكز مشخص انجام مي شد كه در رأس آن بخش برخورد با جريانهاي معنوي و اقليتهاي مذهبي قرار داشت. موج گسترده اي از اين تخريب ها با شروع آن از روزنامۀ كيهان آغاز شد. روزنامۀ كيهان در چند نوبت بصورت كاملاً مستقيم و غيرمستقيم استاد ايليا «ميم» را مورد آماج توهين و فحاشي و تهمت قرار داد و از نهادهاي امنيتي و قضايي درخواست كرد كه در اين رابطه واكنش نشان دهند. مدتي بعد، كيهان كه سابقه اي بسيار طولاني و پرفراز و نشيب در تخريب شخصيتهاي بزرگ و مردمي دارد، اعلام كرد كه شعبه اي ويژه در دادگاه براي شكايات مردم از استاد ايليا «ميم» معلوم شده است و هر كس كه شكايتي از ايشان دارد، سريعاً به شعبۀ ششم دادگاهي كه كيهان مشخص كرده بود مراجعه كند. بعد از اين تهاجم مستقيم كه توأم با انواع فحاشي ها و توهين ها بود ديگر روزنامه ها و رسانه هاي همگرا با كيهان تهاجم جديد و مستقيمي را آغاز كردند. بعد از كيهان و روزنامه هاي اقماري آن، اينترنت دومين ميدان تاخت وتاز بود. اما پس از گذشت چند ماه، نه تنها مردم از معلم بزرگ تفكر، ايليا «ميم» شكايتي مطرح نكردند بلكه اقبال و استقبال عمومي از ايليا بيشتر شد و اين مصادف بود با زماني كه قرار بود جلسه اي با فراخواني شاگردان و پيروان استاد ايليا «ميم» در استاديوم آزادي برگزار شود. آخرين سخنراني عمومي ايليا مربوط به سال 1384 در استاديوم شهيد شيرودي بود كه درهمان زمان هم برخوردهاي پراكنده و حتي فيزيكي با استاد ايليا«ميم» صورت گرفت كه به دليل موضع گيري قدرتمند مردم، بي اثر ماند. بعد از فراخوان عمومي و اصرار كيهان مبني بر شكايت مردم از ايليا و پس از آنكه معلوم شد هيچ شكايتي برعليه استاد ايليا «ميم» طرح نشده است، دادگاه پرونده را مختومه اعلام كرد. بلافاصله پس از بسته شدن اين پرونده خودساخته، مأموران بخش برخورد با جريانهاي معنوي و جنبش هاي ديني كه اصطلاحاً بخش اديان و اختصاراً « اِبا» [ادارۀ برخورد با اديان] ناميده مي شوند، با تهاجم به محل سكونت ايليا وي را دستگير و روانۀ زندان انفرادي 209 نمودند و امروز نزديك به شش ماه است كه استاد بزرگ تفكر ايليا «ميم» كماكان تحت شديدترين شكنجه ها در زندان انفرادي 209 نگهداري مي شود. از ماه گذشته اين خبر منتشر شد كه بولتني مونتاژ شده با كد محرمانه توسط ادارۀ اديان در بارۀ معلم بزرگ تفكر ايليا «ميم» طراحي و به برخي از افراد ارائه شده است و از اين افراد خواسته شده كه در بين مردم پخش كنند و با استناد به اين بولتن مونتاژي با بخش امنيتي اديان كه مسئوليت برخورد با اقليتهاي مذهبي و جمعيتهاي معنوي را بعهده دارد، همكاري كرده و به پروژۀ تخريب شخصيتي ايليا وارد شوند. بعد از مراجعۀ برخي از شاگردان معلم بزرگ ايليا «ميم» به برخي از مسئولان حكومتي براي ملاقات با او و رسيدگي عادلانه به پروندۀ او تعدادي از اين ملاقات شوندگان بطور ضمني يا مستقيم خبر از بولتني دادند كه اِبا [ادارۀ برخورد با جريانهاي معنوي و جنبش هاي ديني] در بارۀ ايليا «ميم» طراحي كرده است. روز گذشته قسمتي از اين بولتن مونتاژي كه با استفاده از موبايل و از روي صفحۀ كامپيوتر ضبط شده بود، به دست ما رسيد و اكنون با توجه به آرشيو فيلم هاي مستند و فيلم هاي سخنراني و گفت و شنود ايليا «ميم» و با نگاهي به آنچه موجود است و آنچه گويندگان در اين باره گفته اند، به بررسي گذراي اين بولتن مونتاژي مي پردازيم. لازم به ذكر است كه بسياري از قسمتهاي اين بولتن برش هايي از فيلم هاي مصاحبه با استاد ايليا «ميم» و مجموعۀ فيلم ها و تصاويري است كه بخشي از آن در يورش گستردۀ مأموران بخش اديان به منزل استاد ايليا «ميم» بدست آمده است. جاي خوشبختي است كه مجموعه كامل اين آرشيو كه حجم آن بارها از موارد موجود در بخش اديان بيشتر است در اختيار شاگردان استاد قرار دارد. اكنون بررسي بولتن مونتاژي كه بخش عمده آن بصورت فيلم تهيه شده است: 1- تصوير نامه هاي خصوصي و شخصي همسر ايليا به او كه سالها قبل از ازدواج براي ايليا ارسال كرده است. اين نامه ها به خط همسر ايليا مي باشد و بيانگر آن است كه بين ايشان و استاد از سالها قبل از ازدواج ارتباطي دوستانه برقرار بوده است. همين ارتباط دوستانه و معمول قبل از ازدواج ( كه از سن دوازده سالگي آغاز شده) بعنوان مدركي جهت ضد مذهبي نشان دادن ايليا مطرح مي شود. با اين توضيح كه چگونه ممكن است يك فرد متشرع و مذهبي از سالها قبل از ازدواج، با همسر خود، كه البته در آن شرايط نامحرم محسوب مي شده است، ارتباط دوستانه داشته باشد. 2-عكس هايي از استاد در شمال و كنار دريا به همراه كودك و همسر خود كه معلوم نيست بولتن سازان اِبا (دايرۀ مذاهب در ساواك سابق) از اين طريق مي خواهند چه چيزي را القاء كنند بولتن سازان اِبا (دايرۀ مذاهب در ساواك سابق) از اين طريق مي خواهند به بيننده القاء كنند كه ايليا فردي خوشگذران است. برخي از اين عكس ها ايليا را بدون لباس (با لباس شنا) نشان مي دهد و به بزرگ كردن آرمي كه روي لباس شنا (مايو) است مي پردازد. اين آرم تعدادي ستاره است كه در نگاه اول پرچم آمريكا را تداعي مي كند اما هيچ شباهت منطقي اي با پرچم آمريكا ندارد. اين آرم روي بسياري از لباس هاي شنا (مايو) است كه در بازارهاي ايران به فروش مي رسد. اما مونتاژكاران بخش اديان سعي دارند به بيننده بدون آنكه جملۀ مستقيمي بگويند القاء كنند كه اين فرد داراي گرايش هاي آمريكايي و معتقد به اسلام آمريكايي است. واژه هايي كه در نقاط ديگر فيلم توسط گويندۀ متن بيان مي شود. 3-صداي ايليا كه با لحني كودكانه و بازي وار با فرزند دوسالۀ خود حرف مي زند اما اين صدا كه با حذف صداي كودك ايشان ارائه مي شود و بعنوان جواب به سوال يكي از شاگردان ميكس شده است، مدركي دال بر مسخرگي و لودگي معرفي مي شود. 4-دستخط هايي در بارۀ مسائل شخصي، خصوصي و خانوادگي كه بصورت كپي تهيه شده است و بولتن سازان به طرز مشكوكي اصرار مي كنند كه اين دستخط هاي شخصي و خصوصي كه در بارۀ مسائل معمول خانوادگي است مربوط به ايليا مي باشد. اين مطالب حاوي مسائلي بسيار معمولي و عادي است كه باز هم معلوم نيست بولتن سازان با چه انگيزه اي از آن استفاده كرده اند. اما مسئله اصلي در آن است كه بولتن سازان و جعل كنندگان به طرز مشكوكي اصرار دارند كه اين دستخط مربوط به ايليا است در حالي كه كساني كه اين دستخط ها را ديده اند و پيش تر دستخط ايليا را نيز ديده اند تصديق مي كنند كه اين دو دستخط كمي به هم شباهت دارد اما به هيچ وجه دستخط ايليا نيست. برخي از مطالب شاخص كه از طريق تصوير اين دستخط ها نشان داده مي شود: نامۀ فردي كه دو تن از برادران خود را تهديد كرده است و به آنها گوشزد نموده است كه اگر از آزار و اذيت مادرشان دست نكشند زمينگير خواهند شد (تيتري كه در اين لحظه روي صفحه مي آيد: تهديد به مرگ ). دستخطي از يك دعا كه در كنار جلد يك كتاب نوشته شده است. با توجه به تاريخ، ظاهراً اين دستخط مربوط به 16 سال قبل است. محتواي دستخط « گناهان مرا كه مي دانم بسيار است ببخش. مرا با نگاه بخشش خود ببين و به چشم عدالت نگاه نكن». قبل از نشان دادن اين دستخط از مناجات اين تيتر روي تصوير فيلم بولتن ظاهر مي شود: اعتراف قديس بزرگ!!! فرض را مي گيريم كه اين دستخط مشكوك كه شباهت به دستخط ايليا دارد اما تطبيقي با آن ندارد، دستخط ايشان باشد. ما كه انسانهايي معمولي هستيم ايشان هم بارها در بارۀ خود در جلسات عمومي فرمودند كه نه قديس هستند و نه آدمي مذهبي. در همان كتاب زمان 23 سالگي هم موضوع تصريح شده است. از طرفي آيا با اين روش نمي شود همۀ مردم جهان و همۀ مردم اعصار و حتي همۀ انبياء و اولياء خدا و حتي پيامبران بزرگ خدا را زير سوال برد؟ حتي دعاهاي انبياء بزرگ سرشار است از طلب عفو و بخشش و آمرزش از گناه. يكي از واضح ترين اين سندها مفاتيح الجنان و صحيفۀ سجاديه و از همه مهمتر آيات قرآني است. 5-عكس مربوط به حضور استاد در يك مجلس كه ايشان در حال برگشتن به سمت عقب و به جانب كسي مي باشند كه ايشان را صدا زده اند اما زير عكس نوشته اند كه او در مجلس عروسي است و در حال رقصيدن است. مجموعة كامل اين عكس ها و هر دو حالت اين عكس در آرشيو ال ياسين موجود است. همچنين فيلم كامل اين مراسم موجود مي باشد كه هم فيلم و هم عكس به وضوح، واقعيت اين عكس را توضيح مي دهد. اين عكس مربوط به 12 سال پيش مي باشد و حضور ايليا را در يك مراسم جشن نشان ميدهد. اما بر فرض كه ايشان در يك مجلس عروسي بوده و همراه با شادي سايرين رقصيده باشد، برفرض كه چنين باشد، اين كار متناقض با كدام تعليم يا ادعاي ايشان است؟ اين كار چه تناقضي با زندگي ايشان يا مردم ايران يا مردم جهان يا تاريخ بشر دارد؟ 6-فيلم هايي از گزارش هاي مستند مردمي در بارۀ وقايع و تجربياتي كه در ارتباط با ايليا تجربه كرده اند. در بولتن، فيلم تعدادي از گزارش ها پخش مي شود و سپس بعد از هر قطعه فيلم، برش هايي از فيلم هاي [دزديده شده] ايليا يا فيلم هاي همان گويندگان پخش مي شود كه در تناقض با آن گزارش ها قرار دارد. مثلاً قطعه اي از يكي از گزارش هاي مستند مردمي پخش مي شود و سپس اين جمله بر صفحه ظاهر مي شود كه واقعيت چيست؟ بعد از جمله، برشي از فيلم همان فرد گزارش دهنده، از همان فيلم گزارش مستند پخش مي شود كه او مي گويد «ما مجبور بوديم كه اينطور بگوييم و آنچه را كه ديده ايم به اين شكل انعكاس دهيم» اما همان حقۀ اوليه و كهنۀ حذف ابتدا و انتهاي مطلب هم در اينجا بكار رفته است. اين موضوع عجيب است كه چگونه يكي از معروف ترين باندهاي امنيتي از حقه هاي ساده اي مانند برش و حذف سروته تا به اين حد استفاده مي كند. اين قطعۀ گزينش شده « ما مجبور بوديم كه اينطور بگوييم و آنچه را كه ديده ايم به اين شكل انعكاس دهيم» همانطور كه ذكر شد، قطعه اي از همان فيلم گزارش مستند مربوط به اين شخص است. اصل جمله اين است « ما نمي توانستيم همۀ آنچه را كه شاهد آن بوديم به بقيه بگوييم چون اولاً نه براي اينكار اجازه داشتيم ونه باور عمومي چنين اجازه اي را به ما مي داد بنابراين مسئله را خيلي ساده تر و كمتر از چيزي كه شاهد آن بوديم آنهم اگر ضروري مي شد در باره اش حرف مي زديم. ما مجبور بوديم كه اينطور بگوييم و آنچه را كه ديده ايم به اين شكل انعكاس بدهيم. از يك طرف هم استاد با پخش گستردۀ اين خبرها كه انتظارات عمومي را از ايشان بالا مي برد موافق نبود و مي گفت اين خبرها مي تواند به توهم و توهم گرايي منجر شود» در قطعۀ ديگر اين بولتن مونتاژ شده، مجدداً يك گزارش مستند و مردمي پخش مي شود و در ادامۀ آن اين قطعه فيلم از ايليا پخش مي شود « من هرگز كار خارق العاده اي نكرده ام. هيچ كرامتي ندارم» و اين جمله بعنوان دليلي بر ردّ گزارش پخش شده ارائه مي شود. در حاليكه جملۀ كامل اين محتوا از همان فيلم اوليه استخراج شده است و مطلقاً با تحريف صورت گرفته، متفاوت است. جملۀ اصلي كه در فيلم كامل موجود است اين است « من هرگز كار خارق العاده اي نكرده ام . من هرگز معجزه اي نكرده ام و هيچ كرامتي ندارم. هر چه بوده كار خداست. هر چه هست كار خداست وآنچه بعد از اين مي شود كار خداست. من معجزه گر نيستم اما خداوند با آساني قادر به معجزات است و آن را هميشه انجام مي دهد. من كار خارق العاده اي نكرده ام اما هرگاه فيض و رحمت خداوند ايجاب كند، هر كار خارق العاده اي قابل انجام است». روشن است كه حذف قسمتهاي كليدي از كل ساختار جمله و چسباندن آن به گزارۀ مورد نظر، كل واقعيت موضوع را تحريف مي كند. در قطعه اي ديگر از اين بولتن مونتاژي يك گزارش ديگر از گزارش هاي مستند مردمي پخش مي شود. دراينجا قطعاتي از مصاحبه با نه نفر كه شهادت مي دهند بيماريهايي همچون سرطان، ام اس، نارسايي هاي قلبي و انسداد عروق و حتي فلجي داشته اند و بعد از درمان شدن توسط ايليا به سلامتي و شفاي كامل رسيده اند. بعد از اين قطعه بولتن سازان دايرۀ مذاهب قطعاتي از فيلم چند مدعي انرژي درماني مانند ع.ا را پخش مي كند و سپس صحنه هايي از همان مدعيان كه مردم در حال شكايت از آنان در دادگاه به اتهام پول گرفتن در برابر درمان هستند. بولتن سازان ادارۀ اديان از طريق نمايش فيلم اين مدعيان، بلافاصله بعد از اعترافات شهادت مردم در بارۀ درمان شدن و كسب سلامت توسط استاد ايليا «ميم» سعي دارند به بيننده القاء كنند كه « اين هم از همان جماعت است» و نيز القاء كنند كه ايشان هم داراي همان تفكرات و همان نوع از عملكرد مي باشد در حالي كه با احترامي كه براي آن مدعيان قائل هستيم و كار آنها را خالي از واقعيت نمي دانيم اما هيچگونه شباهتي از هيچ بُعدي بين اين دو حوزه وجود ندارد. برخي از شاگردان ايليا نيز به درمانگري مي پردازند يا بنيادهاي تفكر يا گروههاي تحقيقاتي دارند اما تفاوتهاي بسيار اساسي و عميقي بين اين دو حوزه وجود دارد. در اين قسمت اِبا از همان حقۀ القاء استفاده مي كند تا بيننده فيلم اول را در ذهن خود به فيلم دوم گره بزند. اين گزارش دهندگان مانند صدها گزارش دهندۀ مردمي در زمينه هاي مختلف زنده اند و در فيلم هاي اصلي (برش نخورده) توضيحات كامل آنها و نيز اشاره به اين نكته كه هرگز پولي بابت درمان خود نپرداخته اند وجود دارد. خوشبختانه آنچه ازاين گونه فيلم ها در اختيار اِبا (ادارۀ برخورد با اديان) وجود دارد نمونۀ تدوين شده و ويرايش شده است و اصل فيلم ها (فيلم هاي مادر بعلاوۀ نسخه هاي تدوين شده) درآرشيو جمعيت ال ياسين موجود است. [فيلم هاي مادر به دليل داشتن تصاوير و توضيحات و جزئيات كامل سند بسيار محكمي براي نشان دادن تحريف ها و مونتاژهاي بكار رفته در بولتن مونتاژي دايرۀ مذاهب است ] در قطعه اي ديگر و به دنبال گزارش مشاهدات چند نفر كه با جزئيات كامل در بارۀ آنچه شاهد آن بوده اند توضيح مي دهند، برشي از فيلم مصاحبه با ايليا پخش مي شود. اين فيلم داراي مشخصات همان مصاحبۀ قبلي است. لباس، مو، ميز و زمينه دقيقاً با فيلم مصاحبۀ قبلي كه قطعه اي از آن استخراج شده بود تطبيق دارد و با توجه به مشخصات تصوير و كيفيت دوربين و نورپردازي، مسلماً از همان دوربين مربوط به مصاحبۀ قبلي است. اين مصاحبه در تاريخ 8/5/85 در منزل يكي از اعضاء جمعيت ال ياسين با ايليا «ميم» انجام شده است. بعد از قطعۀ گزينش شده برشي از مصاحبه پخش مي شود كه ايليا «ميم» در آن ضمن رد مشاهدات و تجربيات افراد مذكور بصورت مصداقي به چيزهايي كه آنان اشاره مي كنند، اشاره مي كند و همۀ آنها را غيرمرتبط با خود اعلام مي كند. اين رفتار براي كساني كه استاد ايليا «ميم» را مي شناسند يا از ايشان مطالبي يا كتابي خوانده اند رفتاري بسيار آشناست. ايشان هرگز مسائل فوق طبيعي را در سالهاي گذشته در ارتباط با خود تأييد نكرده اند واين اتفاقات و نشانه ها و تغييرات حيرت انگيز را نه كار خود بلكه كار خداوند مي دانند. جمله به اين صورت است: من هيچ وقت آن بيماران را شفا نداده ام. درمان آن سرطان ها كار من نيست. آن چيزهايي كه پارسال آقاي ر.ا مي گفت [ توضيح گفته هاي آقاي ر.ا ] را من انجام ندادم. در آن حادثه من آقاي ف را از مرگ نجات ندادم [ و توضيح ساير مطالب به مصداق ]. همۀ اينها كار خدا بود و كار خداست. هيچ كدام از اينها كار من نيست. خداوند از هر طريقي كه بخواهد عمل مي كند و كسي نمي تواند مانع او شود. همۀ اينها اتفاق افتادند اما همه چيز كار خداست نه غير او. من هم شاهد اين وقايع بودم اگر هم خداوند بخواهد از طريق من يا تو يا هر كس ديگري عمل كند، قصدش را جاري مي كند. اگر من بگويم آن همه اتفاق كار من بوده اين دروغ است. بعضي از آن نوشته ها توهم است. كار همين منافقان حقه باز بود كه مي خواستند با نوشتن مطالب دروغ گزارش هاي مستند و مردمي را تحريف كنند اما مسلماً گزارش هاي مستند مردمي واقعيت دارند، چون هزاران بار تكرار شدند، امروز هم در حال تكرار شدن اند و فردا هم بسيار بيشتر از گذشته تكرار خواهند شد. اينها مربوط به خداوند است نه هيچ كس ديگر. من اين كارها را نكرده ام و قادر به انجام آن هم نيستم. 7- در قسمتي ديگر از اين بولتن مونتاژي چند نامۀ خصوصي از برخي از شاگردان ايليا به او به چشم مي خورد كه در آن نامه ها كه خطاب آنها به ايليا است، نوشته شده كه او را عاشقانه دوست دارند و قلبشان عاشقانه براي او مي تپد و جملاتي خصوصي با لحني عاشقانه. اما جعل كنندگان و بولتن سازان اين مطالب را به اين صورت انعكاس مي دهند كه ايليا مردم را سحر و افسون كرده است. همچنين آنها اينطور مي خواهند خواننده و بينندۀ اين بولتن مونتاژي را توجيه كنند كه ايليا داراي روابط گستردۀ غيرشرعي است. اما با كمترين منطق هم نمي توان از نامه هاي يك نفر به شخصي معلوم، چنين نتيجه گيري جنون آميز، عجولانه و مغرضانه اي را داشت. هيچ يك از كارهاي افراد را نمي توان به حساب كسي جز خودشان گذاشت اما بولتن سازان با استفاده هاي شيادانه از اين گونه مصالح در متن بولتن تلاش كرده اند كه ايليا را از طريق نامه هايي كه ديگران به او نوشته اند يا از اظهار احساسات آنها، در نظر افكار عمومي زير سوال ببرند. حسينعلي قاضيان يكي از متهمين پرونده هاي امنيتي، پس از آنكه به جرم جاسوسي و فروش اطلاعات به بيگانگان و نظرسنجي براي آنان متهم و بازداشت شد در مورد قاضی پرونده نوشته که او بارها وي را با تهديد و ارعاب به پذيرش اعمالي كه مرتكب نشده بوده و اعتراف به موضوعاتي سياسي كه حقيقت نداشته وا مي داشته است. او افزوده که نخستين گروه بازجويانش وي را تهديد مي کرده اند که مسائل زندگي خانوادگي و خصوصي اش را با پرونده ‌سازي و افزودن "دروغهاي شرم ‌آور با شنيعترين كلمات كه از اشخاص عادي كوچه و بازار هم بعيد است" فاش کنند و همچنين خانواده، دوستان و حاميانش را با نسبت دادن فساد اخلاقي به وي و اينکه "گويا از بام تا شام در كار تجاوز به خانمها، ‌آن هم از نوع شوهردارش‌" بوده ‌است دوستان و اعضاي خانواده اش را مورد ارعاب و تهديد قرار مي داده اند. 8- در قسمتي از اين بولتن مونتاژي كه به راستي يك جعل نامۀ كامل است، فيلمي پخش مي شود كه درآن يك مصاحبه كننده مي گويد نيات شما از اين كارها [ تعليمات دوازده ساله، راه اندازي نشريات مختلف، تربيت مدرس و نويسنده، تأليف آثار متعدد در زمينه هاي مختلف، راه اندازي گروههاي تحقيقاتي و مطالعاتي ] چه بوده است و بلافاصله بعد از آن يك فيلم ديگر با مشخصات متفاوت(مشخصاتي مانند زمينه، نور، صدا و ...) نمايش داده مي شود كه در آن ايليا مي گويد « قصد من نفسانيات بوده، هوي و هوس بوده است. بدترين قصد را داشته ام. قصد من نابود كردن انسانها بوده. قصد من نابودي دين و مذهب بوده است. قصد من بدي و شرارت بوده است.»{نقل به مضمون } يكي از ناشيانه ترين قسمتهاي بولتن، همين قسمت است. به اين دلايل: الف- فيلمي كه در آن مصاحبه كننده سوال مي كند با فيلم مربوط به ايليا كاملاً و از جنبه هاي مختلف متفاوت است. اين دو فيلم با دو دوربين و دو كيفيت كاملاً متفاوت ضبط شده. كيفيت تصوير و صداي هر دو قطعه تفاوتهاي فاحشي با هم دارد بنابراين مسلم است كه سوالات مصاحبه كننده با يك دوربين مجزا، در يك زمان و مكان ديگر و صرفاً جهت مونتاژ روي فيلم ضبط شده است. ب - زمينۀ تصوير و مشخصات مكاني كه در تصوير سوال كننده ديده مي شود كاملاً و بطور واضح با مكاني كه ايليا در آن قرار دارد، متفاوت است و داراي اختلافات متعدد است كه مسلم مي كند اين دو فيلم مربوط به دو مكان و دو زمان مختلف است كه فقط به نيت مونتاژ به هم چسبانده شده است. ج - سومين و اصلي ترين دليل آن است كه اصل هر دو فيلمي كه عمليات جعل و مونتاژ توسط ابا روي آن انجام شده است در آرشيو صدا و تصوير جمعيت ال ياسين در ايران، كانادا، آمريكا و فرانسه وجود دارد. وقتي به اصل فيلم مراجعه شد مشخص گرديد كه اصل اين جملات كه ابتدا و انتهاي آن و سوال اصلي مربوط به آن حذف شده است اين بوده : انسان به اسم و عنوان و ادعا نيست. آيا اگر فردي لباس پادشاه يا گدا يا لباس نظامي يا روحانيون را برتن كند به صرف اين لباس مي توان او را پادشاه ، گدا ، نظامي يا روحاني دانست ؟ اسم ها و عناوين و ادعاها هم مانند همين لباس ها هستند . اما واقعيت تلخ آن است كه عموماً ادعاها و عناوين، معادل واقعيت شمرده مي شود . يعني كسي كه عنوان گدا را به خود داده ، گمان مي كند كه گداست و ديگران هم غالباً همين گمان را در بارۀ او دارند .كسي كه مدعي عرفان و روحانيت است و در آن جايگاه ايستاده يا اسمي به اين مضمون به او داده اند يا خودش به خودش داده، گمان مي كند كه اين حرفِ شوخي، واقعيت دارد . اگر در شناسنامۀ كسي نوشته شده مسيحي يا اگر كسي مدعي است كه مسيحي است ، فكر مي كند واقعاً مسيحي است درحالي كه واقعاً اينطور نيست . آيا اگر كسي ماسك دلقك يا ماسك جلاد روي صورتش گذاشت به اين معني است كه او دلقك يا جلاد است ؟ ادعاها و گمانهاي انسان همين حالت را دارند مثل صورتك هايي هستند كه واقعيت در پشت آنها نهفته است . حرف و ادعا مثل اين لباس است . مثل صورتك است مهم آن است كه چه كسي دارد آن را مي گويد . اكثر مردم فعلي و قبلي جهان معتقد بوده اند كه خداپرستند يا ايمان دارند اما اين عنوان خداپرستي و ادعاي موحد بودن تا چه حد واقعيت دارد ؟ اگر به معناي موضوع و به نشانه ها توجه كنيم شايد متوجه شويم كه بسياري از ما اساساً خداپرست نيستيم . پول پرستيم ، شيطان پرستيم ، شهوت پرستيم، همسر پرستيم ، فرزند پرستيم و چيزپرستي هاي ديگر . همانطور كه دين انسان به شناسنامۀ او نيست ، هويت انسان هم به ادعا و حرفهاي او نيست . اين ديوار خيالي را در خود بشكنيد و اين گمان موهوم را حفظ نكنيد. من دزد هستم. من قاتل هستم. من ديوانه هستم. دروغگو هستم. شياد هستم. من خيلي كارها را نمي توانم. من قديس هستم. من راستگوترين انسانم. من پادشاهم. من پيامبر هستم. من منتخب خدا هستم. من مسيح هستم. من رهبر جهان هستم. من پليس هستم. من هر كاري را مي توانم. من آدم خوبي هستم. نيات من شيطاني است. همۀ كارهايم بخاطر نفسانيات بوده. من براي قدرت طلبي كار مي كنم. قصد من شهرت طلبي است. نه. نيات من الهي است. همۀ كارهايم براي خداوند است. كار من خدمت به خدا و نجات انسانهاست و بس. من هرگز به نفسانيات آلوده نشده ام. هرگز قصد قدرت طلبي نداشته ام. من آدم بسيار صالحي هستم. من آدم بسيار ناصالحي هستم. همۀ اينها حرف است. همه اش ادعاست . صورتك است . لباس است . برچسب است . ما آن چيزي نيستيم كه گمان مي كنيم هستيم . ما همان چيزي هستيم كه دانايي اش را داريم . نشانه هايش را داريم . توانش را داريم . اعمال و محصولات ما مؤيد آن است ... اين روش خطرناك و بسيار مخربي كه ابا براي مونتاژ فيلم هاي شخصيتهاي معنوي و فرهنگي در پي گرفته است مي تواند پيامدهاي وخيمي به بار آورد. هر فرد تازه كاري در زمينۀ تدوين فيلم، با استفاده از يك نرم افزار پريمير يا حتي وي سي دي كاتر مي تواند در چند روز ياد بگيرد كه چگونه سخنراني يا مصاحبۀ هر كسي را يا بدون استفاده از اين ابزار ساده، چگونه متن حرفهاي هر كسي را آنطور كه مي خواهد به بهترين يا بدترين شكل هر طور كه مي خواهد مونتاژ كند يا بولتني جعلي و البته محرمانه در بارۀ او بسازد. با استفاده از روش مونتاژ و تحريف مي توان روح خدا را بعنوان شيطان و حتي شيطان را بعنوان روح خدا معرفي كرد. 9- بعد از قطعۀ مذكور، فيلم ديگري پخش مي شود كه درآن نشان مي دهد ايليا در حال بوسيدن انگشتان پاي يك زن سالخورده است. بعد از تصوير حديثي برصفحه ظاهر مي شود كه در آن انسان را از سجده كردن در برابر هر فردي نهي مي كند و اين را كاري حرام و شرك آميز مي داند. اما جعل كنندگان براي بينندۀ افسون شده توضيح نمي دهند كه اين پيره زن شصت هفتاد ساله در واقع مادر ايليا بوده كه چند سال پيش فوت كرده است. تصوير اين پيره زن بيمار را همۀ نزديكان و مرتبطين با ايليا مي شناسند و مي دانند كه او مادر ايليا بوده و علاقۀ ايشان به مادرش علاقه اي فوق العاده بوده و مدتها پرستاري شبانه روزي وي را بعهده داشته است. در ادامه توضيح شفاهي گوينده (بدون تصوير گوينده) شنيده مي شود كه چگونه يك مشرك و كسي كه انساني را به خدايي گرفته است ادعا مي كند كه بزرگترين مدافع و مبلغ خداپرستي و عشق به خدا در جهان است. آيا ادعاي واهي پيروان اين فرد كافر و مشرك كه مي گويند از طريق وي خدا را يافته اند در همين جا معلوم نمي شود؟ چگونه يك فرد مشرك و انسان پرست مي تواند مردم را خداپرست و موحد كند؟ الف - اين قطعه فيلم واقعي است و مربوط به زمان 21 سالگي ايليا (حدود پانزده سال پيش) است. حتي ايليا در يكي از سخنراني هاي سال 1377 در يكي از مراكز فرهنگي به صراحت به اين مسئله و بوسيدن دست و پاي مادرش اشاره كرده است. ب - هيچ آيه يا حديث معتبري نمي گويد كه نبايد بر دست و پاي مادر بوسه زد. ج - همين مطلب توسط ايليا در يك فيلم مستند (مصاحبه ) توسط خود ايشان ذكر شده است كه قطعاً اگر مسئله ايي چنين حاد مي بود از بيان آن خودداري مي شد. 10- در ادامۀ اين برش گوينده ادامه مي دهد كه مسئله كفر و شرك فقط به اين شخص محدود نمي شود بلكه همۀ نزديكان و مرتبطين با او نيز مبتلا به اين شرك و كفر هستند. در اينجا صدايي از همسر ايليا پخش مي شود كه او را با القابي كفرآميز مانند تو روح مني ... خطاب مي كند. احتمالاً اين جملات از استراق سمع گفت و گوي تلفني يا شنود گفتگو در منزل بدست آمده است. الف - نوع تحريفي كه در اين قطعه بكار رفته است تحريف مستتر است. واقعاً همسر ايليا (و در گذشته مادر او) چنين جملاتي را در بارۀ او گفته اند و حتي بعضي از شاگردان استاد جملاتي مانند سرور ما را در كتابها و مطالب منتشر شده شان ذكر كرده اند اما بولتن سازان اِبا سعي مي كنند از طريق القاء احساس، افكار شرورانۀ خود را به بيننده منتقل كنند. ب - آيا در روابط عاطفي و بويژه در روابط همسري چنين واژه هايي طبيعي نيست؟ آيا عشاق بطور شبانه روزي بدون آنكه نيتي يا انحرافي از توحيد و خداپرستي در آنها باشد، چنين كلماتي را به معشوق خود نمي گويند؟ آيا با اين استدلال نمي توان نتيجه گرفت كه همۀ عشاقي كه در اين عالم هستند كافر و مشرك بوده اند؟ ظاهراً در طول اين سال ها، روش جعل و مونتاژ و ميكس كردن قطعات تصويري مجزا از يكديگر، كاربرد فراواني براي باندهاي امنيتي ، داشته است. روش مونتاژ تصاوير و كنارهم چيدن تكه هاي بي ربط از هم براي القاي يك پيام جديد، در فيلم "اعترافات" هاله اسفندياري، کيان تاجبخش و رامين كاربرد داشته است. پخش اين فيلم از شبكه يك صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران، درادامه روند اعتراف‌گيري در دهه‌ي هفتاد در برنامه‌هايي با نام "هويت" دنبال مي‌شد، و بدين ترتيب به خبرگزاري سعيد امامي "هويتي" نو و "چراغي" تازه بخشيده شد. يک کارشناس سياسي مقيم تهران در ارتباط با مستند "به اسم دموكراسي" مي گويد: "روند زيگزاگي سناريوي اين مستند كه به شكلي كاملا سردرگم بين اعترافات پاره‌پاره اين سه زنداني، ترجمه مقطع مستندي درباره انقلاب در قرقيزستان و تصاوير مبهم و محو شده‌اي از شورش‌هاي شهري كه احتمالا به تظاهرات 18 تهران وبعد از آن در شهر تهران مربوط بود، پاس داده مي‌شد، بيش از آنكه حتي شبيه برنامه "هويت" (1375) يا اعترافات فعالان سياسي و دانشجويي (1381) باشد، شبيه محتواي ستون "اخبار ويژه "روزنامه كيهان بود؛ از اين لحاظ كه انبوهي از اسم‌ها واصطلاحات لاتين در كنار تعداد معتنابهي نام افراد كه از قضا همگي با يكديگر ارتباطات مشكوك دارند، نهاده مي‌شود تا مشخص شود كه يك مجموعه توطئه‌گر وجود دارند كه در زمينه‌اي قرار است توطئه كنند." واقعيت اين است كه نه فقط چهره هاي سياسي بلكه تعداد افرادي كه پيش از اين و بطور گسترده اي در سطح كشور مورد تخريب شخصيتي و ترور رواني قرار گرفتند به روشي ساده شمرده مي شود. هر كسي كه كوچكترين توجهي از جانب مردم و جوانان به ايشان بوده است، هر كسي كه تعبير و قرائت او از زندگي و از روش زيستن متفاوت بوده، هر كسي كه به اسلام ميانه رو، متعادل، نرم و زنده معتقد بوده است، هر كسي كه به گونه اي ديگر انديشيده، به گونه اي ديگر جهان را ديده و به گونه اي ديگردر بارۀ خدا و دين و زندگي انديشيده، در فهرست افرادي قرار دارد كه طبق يك پروندۀ معلوم و همه جانبه و گسترده مي بايست تخريب شود، به افتضاح كشانده شود، بي آبرو و بي اعتبار شود و تبليغات و حقه هاي تبليغاتي بسيج شوند كه او را فردي منفور، دروغگو، ضدمردمي، منحرف و ضدخدا نشان دهند. گاهي اين تخريب هاي شخصيتي و ترورهاي رواني بطور نامحسوس و با تندي كمتري انجام مي شود مانند آنچه در بارۀ مصدق و بازرگان ديديم و با ملايمت بيشتر و با تزوير و فريبكاري بيشتر آنچه در بارۀ كورش هخامنشي بزرگ مرد تاريخ ايران طي سالهاي گذشته رخ داده است. اما گاهي اين تخريب ها به تندي و بصورت مستقيم تري صورت مي گيرد كه شخصيتهايي مانند دكتر خاتمي، حجت الاسلام عبدا... نوري، دكتر يزدي و مهندس عزت ا... سحابي از رهبران نهضت آزادي و دكتر سروش ( فيلسوف بزرگ و معاصر ايران) صورت گرفت. هنوز در خاطرمان مانده كه عكس هاي خاتمي با يك زن بي حجاب در حالي كه حالتي دور از شأن ايشان را مي خواستند تداعي كنند، در سطح وسيعي در سطح تهران منتشر شد و سعي داشتند خاتمي را فردي با انحراف اخلاقي نشان دهند يا عكس هايي از عبدا... نوري كه با كاركنان دختر و پسر روزنامۀ خرداد داشت در برخي از محافل افراطي بعنوان سندي از چرخش هاي ايشان مورد ارزيابي قرار مي گرفت و ايشان بعنوان مبلغ صحيونيست ها معرفي و به زندان افكنده شد. اما يكي از شخصيتهاي بزرگ و مردمي كه شايد بيش از ديگر شخصيتهاي شناخته شده فرهنگي و سياسي مورد تخريب قرار گرفت دكتر سروش، فيلسوف بزرگ ايراني بود. اين تخريب ها از جزئي ترين تا كلي ترين مسائل را در برمي گرفت. مثلاً برخي از رسانه هاي وابسته به محافلي مانند محفل سعيد امامي با به تمسخر گرفتن اسم شناسنامه اي ايشان فرج-دباغ-... كار را شروع كردند و برخي او را در توطئه اي جدي تعريف كردند: منافق، ملحد، بدعت گذار، سلمان رشدي، كسروي ... براي نشان دادن گوشه اي از اين تخريب ها و تهديدها به قسمتي از نامه هاي خود آقاي سروش به مقامات مختلف اشاره مي كنيم.دكتر سروش در اين نامه و نامه هاي ديگر و طي گفتگوهايي كه با برخي از دوستان خود داشته است به صراحت از فشارآوردن بازجويان از طريق به ميان كشيدن روابط خصوصي وي با همسرش (بعنوان يكي از روش هاي شكنجۀ رواني) نيز سخن گفته است. كه نمونه اي از آن را در اينجا ذكر مي كنيم. …بعد از سخنرانی من در دانشگاه اصفهان (آذر 1371) ، پاره ای از مطبوعات ،آن غوغاهای عنیف عافیت سوز را بر ضد نگارنده بر آوردند و با دشنه دشنام و تیغ تهمت به بد نام و بل و بی نام کردن او همت در بستند. تقریباً هفته ای نبود که یکی از روز نامه های کثیر الانتشار ناسزایی تحریک آمیز بر ضد من ننویسد و شبه کسروی بودن ، سلمان رشدی بودن ، منافق و ملحد . . . بودن مرا پراکنده نسازد. تحریکات این مطبوعات و سخنان غیر مسئولانه ای که بر زبان و قلم پاره ای از روحانیان رفت بی اثر نبود. مرا با تهدیدهای جانی روبرو ساخت. دانستم که جمعی به جدّ در کمین قتل من اند و از پاره ای مقامات و مراجع فتوا خواسته اند. و تنها خدا می داند که از آن روز تا کنون بر کسان ما از این بابت چه رفته است وچه ساعتها و روز ها در تلخی هراس و تشویش نا ا منی سپری شده است و چه محرومیت ها که نصیب دوستان من شده است. . . . [ بعد از این ماجرای فجیع و غم انگیز] وزارت اطلاعات هم با تهدید و تحدید و با احضارهای مکرر، مجال را بر من تنگ تر کرد و حقوق انسانی مرا ستاند و دست مخالفان را در قول و عمل گشاده تر نهاد. ...درخانه من مکرراً نامه های تهدید به قتل افکندند، در وزارت اطلاعات، ارعاباً به من گفتند که این گروه (انصارحزب الله) [ خدایا از اسمت نگذر، که این چنین اسم مبارکت را بی حرمت می کنند ] در پی آنند تو را تکه تکه کنند. و البته دست آخر هم خودشان مرا رسماً از تدریس در دانشگاه منع نمودند. مجال نشستن در محل کار، حتی در اتاق مقفل و در بسته را نیز بر من تنگ کردند و با آمدن و رفتن و خط و نشان کشیدن، زحمت کار کردن در آن محل را از سر لطف بر من آسان کردند. ایمني در خانه نشستن را نیز از من گرفتند و کار را به جایی رساندند که همسر من تصمیم گرفت (و در روزنامه سلام ، مورخ آبان 74 ا علام کرد) با فرزندانش در مسجدی به تحصن بنشیند تا وقتی که امنیتش را به او باز گردانند . . . . باری از شما برادران زحمتکش که « از برای راحت دگران متحمل بار گران » شده اید و حکم اخراج مرا قلمی کرده اید ، سپاسگزاری می کنم و مرکب قلم هایتان را ارج می نهم و اعتراف می کنم که در فکر جان بی مقدار خود بودن و در کام اژدها نرفتن و به هجوم و حمله و ستم و تبعیض و تکه تکه کردن و تعطیل درس و کلاس و نا امنی در خانه و محل کار و کوچه و خیابان این همه اهمیت دادن ، عذر موجهی برای غیبتهای غیر موجه نیست و انصاف می دهم که من و شما ، قربانی و زندانی بنیاد کژ نهادی شده ایم که در آن ، مدارج را به بهانه دهند به بها ندهند . بأرضٍ عالمها ملجم وجاهلها مکرم . عاقبت همه مان نیکو باد . ما آبروی فقر و قناعت نمی بریم با پادشه بگوی که روزی مقدّر است ( نامه به اعضای هیأ ت مرکزی بدوی انتظامی اعضای هیأ ت علمی17/3/1376) گزیده ای از نامه دکتر عبدالکریم سروش به کمیسیون حقوق بشر اسلامي . . . من و خانواده ام اینک دست کم سه سال است که تحت فشار و محرومیتیم و در دو دانشگاه وحشیانه بر سر من ریختند و تنها اجل، حارس من بود. مسئولان وزارت ... به جای منع مهاجمان و آشوبگران، به آنها آزادی بیشتر دادند، مرا در فشار بیشتر نهادند و با احضارهای مکرر، تنگنا را بر من بیشتر کردند، تهدید به سیاه چال و تطمیع به پول را پیش گرفتند، حتی مسائل خصوصی خانوادگی مرا پیش کشیدند و سر زنش کنانه سخن از روابط خصوصی من با همسرم در میان آوردند تا مرا به زانو در آورند، در خیابان بی حکم و مجوز مرا دستگیر کردند، رسماً مرا ممنوع التدریس، ممنوع الخطابه، ممنوع الخروج و برای مدتی ممنوع القلم کردند، به مطبوعات دستور دادند چیزی از من چاپ نکنند. مطبوعاتی چون کیهان و صبح و کیهان هوایی را تشویق کردند تا هر چه می توانند، بی واهمه از تعقیب جزایی علیه من منتشر کنند تا جایی که مرا به تهمت جاسوسی متهم کردند. دوستان مرا در گرفتن شغل دچار اشکال کردند. بعضی را احضار کردند و رسماً به آنان دستور دادند تا از دوستی با من دست بکشند. در گزینشها دانشجویان را به سبب یا به توهم همفکری با من از ادامه تحصیل منع و بعضی را از دانشگاه اخراج کردند. خانوادة مرا در غیاب من با تلفن ها و امرها و توصیه های مکرر به ستوه آوردند. بر بعضی کتابهای من انگشت منع و توقیف نهادند. حقوق مرا به مدت بیش از یکسال قطع کردند. چه جو ناامنی برای همسر و فرزندانم پدید آوردند. دو فرزند نوجوان دانشجوی مرا به چه افسردگی روانی تلخی مبتلا کردند. باز خدا می داند که تلخی و تیرگی بی پناهی و بی دفاعی ای که شهروندانی چون من در ظل نظام جمهوری اسلامی تجربه کردیم، هیچ گاه جان آزردة ما را ترک نخواهد کرد. همسر و فرزند من در به در به این مسئول و آن متولی مراجعه می کردند و از آنها رعایت حداقل حقوق ایمنی و حفظ جان بی مقدار مرا نومیدانه می خواستند و جواب رد و سرد می شنیدند و وزارت اطلاعات صریحاً به من و همسرم می گفت: امنیت شما با ماست، بیهوده به اینجا و آنجا نروید. به خواسته های ما سر بسپارید، وگرنه آش همین آش است و کاسه همین کاسه ... ( بر گرفته از کتاب سیاست نامه ، از عبد الکریم سروش ) دوباره برمي گرديم به بررسي فيلم مونتاژ شده از استاد ايليا«ميم» كسي كه با استناد به شواهد و مدارك مي توان گفت در ميان شخصيتهاي غيرمشهور و حتي در ميان شخصيتهاي مشهور، در تاريخ جمهوري اسلامي ايران، هيچ كس تا به اين حد و به اين حجم و گستردگي مورد تخريب اجتماعي و ترور شخصيتي قرار نگرفته است. اِبا پس از دوازده سال تخريب اجتماعي متمركز بر معلم بزرگ ايليا «ميم» در سطح كشور و بويژه تهران، بلافاصله پس از دستگيري استاد ايليا «ميم» به اتهام بدعت گذاري در دين و الحاد و ارتداد كنترل عظيم خود را بر بسياري از رسانه ها آشكار نمود. وبلاگ نويساني از قم با ادبيات مذهبي افراطي وارد عرصه شدند، سايتها و وبلاگ هاي سرشار از توهين و فحاشي و تهمت فعاليت خود را بر عليه ايليا «ميم» آغاز كردند، شاگردان استاد به دايرة مذاهب در محل دفتر پيگيري هاي وزارت اطلاعات احضار شدند. طي اين احضارها بدترين تهمتها، توهين ها و جوسازي ها برعليه استاد ايليا«ميم» مطرح مي شد تا شايد رابطة شاگردان استاد از اين طريق قطع شود. در قدم دوم، زبان احضاركنندگان زبان زور و تهديد بود: يا ايليا را رها كنيد يا شما را در زندان 209 در انفرادي ملاقات مي كنيم. يا خودتان تشكل هايتان را تعطيل كنيد، تشكل هايي كه به هر شكل با ايليا در ارتباط است، يا ما آن را تعطيل مي كنيم. قدم سوم تهديد به افشاي مسائل خصوصي و خانوادگي كه از طريق شنودهاي تلفني يا به قول احضاركنندگان، از طريق دوربين هاي نصب شده در اتاقهاي خواب افراد بدست آمده بود، اهرم ديگري براي قطع ارتباط شاگردان استاد ايليا «ميم» با او بود. مأموران دايرة‌ مذاهب با تطميع فراوان و اگر كارگر نبود به تهديد و فشار عيني و رواني و اگر اين هم اثر نمي كرد با به ميان كشيدن مسائل خصوصي و خانوادگي تلاش كردند تا از ميان اطرافيان ايليا يا حتي افراد خارج از جمعيت ال ياسين پروژة كهنة شاكيان خصوصي را فعال كنند و هر طور كه شده پرونده اي براساس شاكيان خصوصي براي ايليا فراهم كنند تا از اين طريق بتوانند با پشتيباني تبليغات وسيع و پرحجم رسانه اي راه را براي به حبس كشاندن استاد فراهم كنند ... تلويزيون و راديو سريال ها و ميزگردهايي را پخش كردند كه در مركز تبليغات سياه آنان ايليا به نحوي حضور داشت. برخي از روحانيون افراطي جلسات متعددي را در محافل مذهبي و حتي دانشگاهي برعليه استاد ايليا «ميم» برگزار كردند، مقالات و كتابهايي توسط همين روحانيون افراطي برعليه او نوشته شد و آنطور كه امروز گفته مي شود قرار است دوباره و دوباره تا (به تصور نفرت پرستان) نابودي جايگاه اجتماعي و مردمي معلم بزرگ تفكر ايليا «ميم» سيل هاي پي درپي از تبليغات منفي ادامه داشته باشد. باز مي گرديم به بررسي فيلم هاي مونتاژ شده به قصد ترور اجتماعي ايليا «ميم». 11- قطعه بعدي، تصاويري از ايليا را نشان مي دهد كه با تعداد زيادي از دختران و پسران و زنان و مردان در حال گفتگوي دوستانه است وگاهي با بعضي از حاضران آنجا شوخي مي كند، دست مي دهد و با حالتي دوستانه و صميمانه با آنان برخورد مي كند. مانند حالتي كه در عكس ها ي يادگاري ديده مي شود. بعضي از خانم هاي حاضر از نظر فرهنگ مذهبي متعصب، بد حجاب محسوب مي شوند. روسري برسر دارند اما موهاي آنها تاحدي معلوم است. سپس نوبت توضيحات گوينده كه در اينجا تصوير او نيز پيداست، مي رسد. گوينده كه خود يكي از عناصر اصلي جعل سند است توضيحاتي مي دهد كه در آن تلاش مي كند به زعم خود تناقض هايي از ايليا را افشا كند. « چگونه كسي كه با نامحرم دست مي دهد يا به نامحرم نگاه مي كند مي تواند ايمان و خداپرستي را به مردم تعليم دهد؟ چگونه كسي كه به احكام قرآن عمل نمي كند و حدود شرعي را رعايت نمي كند مي تواند در بارۀ قرآن حرف بزند و مدعي فهم قرآن باشد.» بعد از اين دو سوال دوباره همان تصوير پخش مي شود اما بصورت عكس. عكس ها در حالتي است كه ايليا با بعضي از خانم هاي بقول گوينده بي حجاب در حال دست دادن است. اين عكس ها براي تأييد دوبارۀ حرفهاي گوينده انتخاب شده است. سپس دوباره تصوير گوينده ديده مي شود كه مي گويد در بين اين افراد تعدادي از زنان و دختران همسر دارند و اين استاد اعظم [با لحني تمسخرآميز بيان مي شود] وقيحانه و بيشرمانه با زنان به شوخي و دست دادن و روبوسي [چنين چيزي يا مشابه آن در تصوير ديده نمي شود ] مي پردازد. آيا اين شياد مي تواند ادعاي مسلماني كند؟ الف – سوال اول اين است كه آيا اگر كسي با شما دست داد يعني شما را بوسيده؟ هر زني با هر مردي دست مي دهد يعني ... ؟ و سوال بعد اين است كه آيا دست دادن بين زن و مرد مي تواند دليل بر شيادي و انحراف باشد بنابراين تقريباً نزديك به همۀ مردم جهان امروز شياد و منحرف اند. ب - بايد گفت كه ايليا بارها در نطق هاي عمومي و غيرعمومي و در بيانيه هاي مختلف اعلام كرده است كه او « فردي مذهبي نيست. قديس نيست. پيشواي مذهبي نيست و هيچ ادعايي در زمينۀ مذهب ندارد» بنابراين اگر برفرض چنين اعمالي هم بر ضد تعاليم اسلام واقعي و قرآن واقعي، نه اسلام افراطي و طالباني مي بود، يك تناقض محسوب نمي شد. ج - ما خود در جلسات متعدد عمومي شاهد چنين صحنه هايي بوده ايم. نه فقط در بارۀ ايليا بلكه در بارۀ اكثر بزرگان معنوي عصر حاضر و در بارۀ بيشتر اساتيد معنوي امروز جهان. د - آيا قرائت از اسلام و تفسير قرآن در طول زمان هاي مختلف متناسب با شرايط زمان و مكان نيست. آيا مي شود الان به سبك زمان پيامبر اسلام (ص) زندگي كرد يا مثل طالبان كه بنابر سندهاي به زعم خودشان معتبر شريعت مي گفتند زن بايد روبند داشته باشد يا ديدن تلويزيون حرام است و دستور دادند تلويزيون ها را مردم از بالاي پشت بام در كوچه ها بيندازند يا مجسمه هاي تاريخي را با خمپاره و كاتيوشا از بين بردند چون مي گفتند مجسمه سازي حرام است، زندگي كرد. به چه اعتباري بايد اسلام افراطي و متحجر و طالباني را بجاي اسلام واقعي و ناب محمدي (ص) گرفت. آيا دست دادن با يك دختر يا زن در مسلمان بودن يك نفر تعيين كننده است يا روح و رفتار دزدي، فساد، سوء استفاده، دروغ، حقه بازي، آزار و اذيت انسانها و مفاسد ديگر كه وجود متحجران را اشباع كرده است. پيامبر اسلام نماز و عبادت چنين افرادي را به حركات كلاغ (هنگامي كه مشغول خوردن زباله است) تشبيه مي كند كه پي در پي خم و راست مي شود و عيسي مسيح (ع) چنين مدعياني را به قبرهاي آراسته تشبيه مي كند. مي فرمايد « شما مانند قبور آراسته هستيد. برون آن پاك و پاكيزه و درون آن پر از استخوان و سياهي و تباهي و فساد ». اما به راستي اگر عيسي مسيح هم اكنون سخن مي گفت چه بسا چنين افراد متظاهر و فرصت طلب و رياكاري را حتي به قبرهاي آراسته هم تشبيه نمي كرد زيرا علاوه بر باطن زشت و فاسد حتي ظاهر اين افراد و ظاهر رفتارهاي آنها هم بسيار نفرت انگيز و پليد و ضدانساني است. 12- قطعۀ بعدي فيلمي است از ايليا كه او در بارۀ هشت سالگي خود توضيح مي دهد. برش در بارۀ مقطعي است كه ايليا توضيح مي دهد كه در كودكي مورد شكنجۀ يكي از برادران خود قرار گرفته است و او بارها ايليا را با مشت و لگد و سيلي تا سرحد مرگ كتك زده و در حالي كه ايليا در حال گريه كردن بوده است ناگهان و به دستور برادر بزرگتر مي بايست مي خنديده و اگر دراين شكنجۀ گريه و خنده مطابق انتظار عمل نمي كرده، كتك ها دوباره شروع مي شده. سپس تصوير گوينده اما اين بار نه با ژست مذهبي بلكه با يك ژست روانشناسانه ظاهر مي شود و تحليل مي كند كه كسي كه در كودكي مورد چنين آزار و شكنجه هايي واقع شده است آيا مي تواند يك استاد معنوي و يك معلم بزرگ تفكر [با لحني مسخره بيان مي شود] باشد. الف – اما بايد پرسيد آيا وجود فشار روحي و جسمي يكي از عناصر تقريباً مشتركي نيست كه در زندگي اكثر بزرگان عصر حاضر و اكثر بزرگان تاريخ بشر وجود داشته است؟ با چه توجيهي مي توان شكنجه هاي جسمي و روحي يك نفر در زمان كودكي را ركن نسبت دادن اتهام ديوانگي به استاد ايليا «ميم» دانست؟ آيا همۀ بزرگاني كه در كودكي خود مورد آزار و اذيت قرار گرفته اند، ديوانه اند؟ 13- در بخش ديگر دستخط هايي منسوب به ايليا پخش مي شود كه در آن مطالبي را با ضمير اول شخص (من) نوشته است. اينها مطالبي در بارۀ تمرينات شاگردان، در بارۀ نتيجۀ مذاكرات بعضي از مسئولان جمعيت در بارۀ توصيه هايي به افراد مختلف و در بارۀ مطالبي به نقل از ديگران است. طراحان فيلم مونتاژي سعي مي كنند با حذف ابتدا و انتهاي مطالب و انتخاب برش هاي دلخواه از ميان آنها اتهاماتي را بر اساس دستنوشته هاي شخصي و خصوصي مطرح كنند. در حاليكه با مراجعه به مطالب قبلي و بعدي يا با معلوم شدن كل پازلي كه اين قطعه متن، جزئي از آن است فاصلۀ پرنشدني تعبير جعل شدۀ مونتاژ كاران با واقعيت آنچه هست، معلوم مي شود. بعنوان مثال در چند جلسۀ حضوري وخصوصي ايليا شرح حال بعضي از بيماران را نوشته است كه من چنين يا چنانم اما مونتاژكاران با كپي اين جمله و استخراج آن از پروندۀ مربوطه آن را به خود ايليا نسبت مي دهند و اين تصوير بصورت عكس بر صفحه نمايش داده مي شود. همچنين قسمتي از پاسخ هاي كتبي ايليا به بعضي از سوالات نشان داده مي شود كه كاملاً مشخص است ابتدا و انتهاي اين مطالب حذف و مطالب بصورت گزينشي انتخاب شده است. انجام چنين عملي حتي با كتب مقدس هم مي تواند تعابيري شيطاني و تاريك را پديد آورد. فرض كنيم كه يك دشمن ايدئولوژيك كه قصد ضربه زدن به قرآن و اسلام را دارد از قرآن برحسب نيت مغرضانه و پليد خويش صرفاً آياتي را براي معرفي اسلام استفاده كند كه بيانگر بدي و بدخواهي باشد. آيا با استفاده از اين روش تكه برداري از يك متن كه مانند برداشتن يك تكه از يك پازل است نمي توان همۀ نويسندگان، محققان، مشاوران و پزشكان و روانشناسان دنيا را به چيزهاي مختلف متهم كرد؟ اين نوع از روش مونتاژ سالهاست كه ديگر مورد استفادۀ جعالان حرفه اي و بين المللي قرار نمي گيرد زيرا از نظر افكار عمومي حقه اي افشاشده محسوب مي شود. [1] (PERCEPTION MANAGEMENT)

ارسال شده توسط شاهدان ایلیا در Friday, January 23, 2009 0 نظرات



 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 13:14  توسط   | 

به نام آزادی و خدایی که انسان را آزاد افرید

 

درود و سلام بر ملت ظلم ستيز و عدالت پيشه ايران

درود و سلام بر همه ملتهاي عدالت خواه جهان

و درود و سلام همه مردم جهان بر حاكمان دادگستر

 

بیش از 600 روز است که ما تنها به خاطر عقاید و اندیشه هایمان تحت شدیدترین فشارها، تهدیدات و ظلمهای القاعده فرهنگی ایران که به نام دایره مذاهب وزارت اطلاعات شناخته می شود قرار داریم و این شرایط هر روز سخت تر و بحرانی تر می شود. امروز بیش از 15 روز از دومین بازداشت استاد ایلیا (آقای پیمان فتاحی) و 5 تن از اعضای جمعیت ال یاسین بنابر گفته «دايره مذاهب» به دستور چند تن از روحانيون ارشد حكومتي انجام شده می گذرد. این دستگیری که بدون حکم قضایی انجام شده و به ربودن و گروگانگیری بیشتر شباهت داشته تا بازداشت، طبق شهادت شاهدان با یورش وحشیانه به منازل، تیراندازی و ضرب و شتم همراه بوده. این در حالی است که حال دو تن از شاگردان استاد ايليا وخيم گزارش شده و از استاد ايليا و دو تن ديگر از شاگردانشان تا اين لحظه هيچ اطلاعي در دست نيست.

 همه اینها تنها به این دلیل رخ می دهد که تفتیشگران عقیده و جلادان اندیشه در ایران طبق اعتراف و اذعان خودشان قصد کرده اند ما (جمعيت ال ياسين) را نابود کنند و با اتهام واهی فرقه بودن به یک جمعیت دویست هزار نفره جنایات خود را توجیه نمایند. تا امروز اتهامات ایلیا عبارت بودند از بدعت گذاری در دین، مسیحیت گرایی وتبلیغ مسیح، اشاعۀ پلورالیزم و تکثرگرایی معنوی، توطئه بر علیه نظام اسلامی، استحالۀ دینی از طریق تلاش برای پیوند دین اسلام، مسیحیت و یهود ، گسترش لیبرالیزم معنوی و اسلام آمریکایی و برخی اتهامات متعارف که در این گونه موارد مطرح می شود، مانند: توهین به مقدسات ، تبلیغ بر علیه نظام و اقدام بر علیه امنیت ملی اما در واقع جرم او یک چیز است : مخالفت با اسلام خشونت طلب ، مخالفت با دینداری خشن و القاعدۀ فرهنگی ؛ اشاعۀ آزادی معنوی و معنویت آزاد ؛ مخالفت با قرائت دینی منجمد و جمود آور.

ما بیش از 12 سال است که برای تحقق آزادی معنوی و معنویت آزاد به طور قانونی و بدون هیچ وابستگی سیاسی مشغول به فعالیت فرهنگی بوده ایم. رهبر جمعیت ما استاد ایلیا جوان 34 ساله ایست که طی فعالیتهای آموزشی و فرهنگی خود تحولات فکری و معنوی عمیقی در بین مخاطبانی که از عامه مردم، جوانان، دانشجویان و اصحاب قلم و فکر و فرهنگ بودند، ایجاد کرده است. اما این برای طالبان مذهبی ایران که متخصص در استفاده ابزاری از دین بوده و از هر نوع روشنگری در حوزه دین و اندیشه واهمه دارد ، قابل پذیرش نبوده و نیست و به همین خاطر طی سالهای گذشته برخوردهای بسیار شدیدی با قصد نابودی و متلاشی کردن این جمعیت انجام داده و متاسفانه کسی هم  مانع این جنایتهای ضد بشری نشده است.

در اولین بازداشت استاد ایلیا (مورخ 7/3/87) و در طول 6 ماه حبس غيرقانوني ايليا در سلول انفرادي بند مخوف 209 ، كه روال مرسوم آن تفتيش عقيده و شديدترين شكنجه هاي جسمي و رواني است و در رسانه های جهان با زندان های مخوف گشتاپو و گوانتانامو مقایسه می شود، خبرهاي دردناكي از جمله خونریزی هاي شديد از ناحیه گوش و بینی، ادرار خونی، تزریقات مشکوک، تهوع های رو به ازدیاد و استفراغ خونی، شنیده شد که مدتی پس از آزادی به قید ضمانت نیز همچنان خونريزي هاي او بيش از پيش ادامه یافت و نتايج آزمايش هاي او که به مراکز معتبر پزشکی در دنیا نیز ارسال شد نشان از مسمویت شدید و بوی توطئه ای شوم را می داد. در همان روزها برادر استاد ايليا (اقای رامین فتاحی) بازداشت شده و با وخامت اوضاع جسمي شان تحت شكنجه آزاد شدند، و مدت کوتاهی پس از آزادی به طرز مشکوکی فوت کردند و متاسفانه سناریوی «برادرکشی به قصد به زانودرآوردن» که یکی از تکنیکهای کثیف این دستگاه امنیتی است در سکوت بیرحمانه رسانه هاي ايران اجرا شد و پرونده سیاه دیگری به قتلهای عقیدتی ایران افزوده گرديد.

به دليل تلاش هاي سياسي دايره مذاهب اطلاعات براي قطع حمايت هاي مراكز خبري و رسانه اي و سازمان هاي حقوق بشر از جمعيت ال ياسين و استاد ايليا، ابعاد و گستردگی و عمق این فجایع انسانی مخفي مانده است. به جز حمايت هاي گسترده مردمي و طيف وسيع حاميان استاد كه مدت هاست در قالب صدها كانون و مركز موازي تحت عنوان حمايت از استاد ايليا نمايان شده، هيچ سازمان و نهاد قانوني، از ما حمايت نكرده و همين باعث شده است كه جلادان انديشه با بي رحمانه ترين و ناجوانمردانه ترين شيوه ها، ايليا را تحت شديدترين فشارها و شكنجه هاي جسمي و رواني قرار دهند.

این اقدامات وحشیانه ادامه یافت تا جایی که در یکی از جلسات احضار (مورخ 28/7/87 ) مأموران دايرۀ مذاهب اطلاعات به داخل اتاق بازجويي استاد هجوم آورده و ايشان را با روش های وحشیانه مثل حمله با مشت و لگد و باتوم و شوکر الکتریکی مورد ضرب و شتم و شكنجه جسمي قرار دادند كه نتيجه آن خونریزی شدید و گسترده ای بود که به بستري شدن ايليا انجامید.  طی این مدت جلادان اندیشه ایران با توقيف  چهار نشریه جمعيت ال ياسين بدون هیچگونه مجوز قانونی، به تعطیلی کشاندن دفاتر انتشاراتی فعال، ممنوعيت چاپ صدها اثر تحقيقاتي و تاليف شده توسط شاگردان استاد ايليا، تعقیب و تهدید اعضای مركزي جمعیت و خانواده و در برخی موارد اخراج از محل کار، مصادره و ضبط تمام اموال متعلق به جمعیت، اجراي پروژه شاکی سازی خصوصی و شهادت هاي دروغين بر عليه استاد و جمعيت ال ياسين، شکنجه روانی همسر باردار ایلیا در ماه های آخر بارداری برای  تحقق اهداف غیر انسانی و اعتراف گیری و شکنجه روانی کودکان خردسال ایشان که 1 و 4 ساله اند، تهیه فیلمهای جعلی از استاد و جمعيت ال ياسين با تکیه بر روش هاي مونتاژ و صحنه سازی، شكنجه هاي شديد رواني و فيزيكي نظير تزریقهای مشکوک و گسترده در دوران زندان، دستگیری مخفيانه و شکنجه روانی جمعی از دختران و پسران جوان در زندان  انفرادی که همگی از شاگردان ایلیا بودند، فیلمبرداری از خصوصی ترین لحظات زندگی شاگردان و تهدید به پخش گسترده در راستای ترور معنوی اعضاي جمعیت، احضارهای وسیع  و غیر قانونی شاگردان ایلیا به نقاط و دفاتر ناشناخته و تهدید و ارعاب خانواده ایشان، ممنوع کردن ایلیا از هر نوع فعالیت فرهنگي و اجتماعي (ممنوع القلم، ممنوع التدريس، ممنوع الارتباط، ممنوع المصاحبه، ممنوعيت سخنراني ، ممنوعيت برگزاري جلسه و ...) ، شکنجه شدید فیزیکی ایلیا و ضرب و شتم شاگردان ایشان و بسیاری اقدامات ضد بشری دیگر سعی خود را کردند تا به هر وسیله ای ما را از پای دربیاورند. اینها نه افسانه است و نه کابوس. همگی حقایق تلخی است که در سکوت مرگبار رسانه های ایران و بی اعتنایی غیرمسئولانه مسئولان آن رخ داده و در صورت لزوم مدارك مستند مربوط به هر يك از این موارد به جهان ارائه خواهد شد.

القاعده فرهنگی ایران (دایره مذاهب) بر اساس مدارک مستند و شاهدان زنده متعدد به شکل گسترده اما پنهان در ایران اقدام به نسل کشی دگراندیشان، عقیده کشی و نخبه کشی می کند. این همان فاشیسم عقیدتی است که معتقد است خون هر کس که عقیده و اندیشه ای دیگر داشته باشد مباح است و بر همین اساس حکم به ترور و حذف فرهنگی و فیزیکی او می دهد. طالبان مذهبی ایران همان باند مخوف امنیتی است که قتل های زنجیره ای و محفلی، قتل وحشیانه زهرا کاظمی و زهرا بنی یعقوب، اعدام چند هزار نفر در سال 67، ترور کشیشان مسیحی و رهبران سنی مذهب، تبعید آیت الله کاظمینی بروجردی، زندانی کردن اقلیتهای مذهبی و بسیاری از ترورهای مخفی نخبگان ایران را در پرونده سیاه خود دارد.

قابل توجه است که طی چند روز گذشته اعدامهای گسترده و نامعلوم و آتش سوزی های مشکوک در اوین از یک سو و اظهارنظرهای تهدید آمیز مسئول این پرونده مبنی بر اینکه با وجود نداشتن مدرک علیه استاد و جمعیت قصد کرده اند ما را طی چند هفته آینده متلاشی  کنند و از آن سو بی خبری از وضعیت استاد و اعضای دستگیر شده، این جمعیت را در نگرانی شدیدی فرو برده است. از روز دستگیری دیگر نه کسی ایشان را دیده و نه صدایشان را شنیده، ملاقاتها و تماسها مطلقا ممنوع اعلام شده است و اینها، احتمالِ شدت گرفتن پروژه توطئه علیه ال یاسین و اقدامات عملی برای نابودی این جمعیت را قوت می بخشد.

بدینوسیله ما جمعی از اعضای جمعيت ال ياسين، بزرگترینNGO خاورمیانه، برای آگاهی اذهان مردم جهان و ثبت در تاریخ بشریت اقدامات ضد بشری دایره مذاهب را محکوم می کنیم و به شکل رسمی شکایت خود را از این دستگاه امنیتی تفتیش عقاید و رهبران پشت پرده آن اعلام میداریم. ما هر گونه سکوت و انفعالی در مورد این جنایتها را همراهی و حمایت از جانیان می دانیم و تصمیم گیرندگان در نظام جمهوری اسلامی ایران و مسئولان آگاه به این پرونده را مسئول شرایط بحرانی موجود دانسته، مصرانه درخواست پاسخ گویی صریح و سریع را داریم.

امروز، ما به نام عدالت و راستی و برای آزادی، به خاطر حرمت اندیشه و عزت انسان، به خاطر حقوق مسلم و اولیه بشر و برای آزادی عقیده و بیان از همه آزاداندیشان، از  همه رهبران جهان، اتحادیه اروپا، پارلمانهای کشورها، سازمان ملل و کلیه نهادهای وابسته به آن، گروههای فعال در حقوق بشر، رهبران معنوی دنیا، برندگان صلح نوبل، رسانه های متعهد و همه ملتهاي عدالت خواه جهان می خواهیم در برابر سناریوی جنایتکارانه ترور های خاموش و تدریجی، قتلهای عقیدتی و تفتیش عقاید در ایران ساکت ننشینند و از هر طریق ممکن به ظلم ها، بي عدالتي ها، دروغ ها،‌ جعل ها و به اسارت معلم  و رهبر محبوب ما و اعضای بیگناه بازداشت شده این جمعیت پايان دهند. ما از شما می خواهیم اجازه ندهید که با بدترین و بی سابقه ترین روشهای تهدید و فشار و شکنجه، دوران سیاه تفتیش عقاید قرون وسطا توسط طالبان مذهبی ایران دوباره تکرار شود. خواهشمندیم از طریق فشارهای بین المللی، با صدور قطعنامه اي بر علیه این قصابان انديشه و طالبان مذهبی ايران، با محکوم کردن اقدامات آنها و انعکاس و افشای آن در رسانه های جهانی  ملت ما را در دستیابی به حقوق اولیه انسانی و بشری خود آنگونه که در منشور حقوق بشر انعکاس یافته است،‌ یاری نمایید.

 

 

جمعی از شاگردان و دوستداران استاد ایلیا «میم»

10 بهمن 1387 مطابق با 29 ژانویه 2009 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 13:9  توسط   | 

بسم الله الرحمن الرحیم

211

نامه محرمانه استاد رام الله به مقام معظم رهبري

چهار ماه قبل از دستگيري مجدد توسط دایره مذاهب

 

محضر محترم رهبر انقلاب حضرت آيت الله خامنه اي

                                                                                                                                                                         

سلام عليكم. در شناسنامه ثبت احوال اسمم پيمان فتاحي است و مردم مرا به نام الياس يا ايليا رام الله مي شناسند. خودم هم به همين نام خودم را مي شناسم. مرا نزديك به شش ماه در زندان 209 به دور از چشم زندانبانان تحت پيچيده ترين، مخوف ترين و عجيب ترين شكنجه ها قرار دادند و براي نجات شاگردانم و همسرم و خانواده ام از مرگ و از حبس هاي سنگين، در شديدترين شكنجه هاي شبانه روزي، پيوسته خواستند كه گذشتۀ خود را و هزاران كار و محصولات گذشته را انكار كنم، و دربارۀ نياتم، مسائل مالي و اخلاقي چيزي را بگويم كه بازجويان مي خواستند. همزمان با خونريزي هاي شديد و بالا آوردن خون كه بيش از پنج ماه طول كشيد و آنها اصرار داشتند كه آن را مخفي كنم، از طرف شما، از طرف حاكميت اسلامي، از طرف ولي امر مسلمين به من گفتند كه بايد فيلمي ضبط كني و متن فيلم را بارها به من ديكته كردند و ماكت آزمايشي مي خواستند كه اجرا نشد. گفتند بگو اين اشتباه بوده كه من مردم را به اسلام و قرآن دعوت كرده ام چون دين آنها به كنترل من در مي آمده. گفتند براي روحانيت پيغام هايت را بده و اينطور و آنطور بگو. بارها تأكيد كردند كه اين فيلم چك سفيد تو به نظام اسلامي و به حاكميت اسلامي است. حكومت اسلامي و حاكميت اسلامي اين را از تو خواسته و اين قفلي است كه كليد آن در دست ولي امر مسلمين است. و اين حرفها از همان زمان تا امروز ماههاست كه در بين مردم و در سايتهاي اينترنتي مطرح مي شود. من بايد مي نوشتم كه شكايتي ندارم و رفتار آنها خوب بوده و در مكالمات تلفني با همسرم يا با نگهبانان بايد چيزي را  مي گفتم و ضبط مي شد كه موافق برنامة آنها باشد. طبق جملات كليدي اي كه داده اند بايد در برخورد با مسئولين ارشد حكومت اسلامي بگويم هدفم مقدس بوده و نياتم خوب بوده اما روشم اشتباه بوده و فكر مي كرده ام كه هدف، وسيله را توجيه مي كند. بايد به دروغ به مردم بگويم دروغ گفته ام و انحراف داشته ام. اما در طول شش ماه شكنجه و برخلاف دهها بار تأكيد بنده نتوانستند حتي يك دروغ، حتي يك دروغ يا خلاف قانون يا خلاف شرع از گذشتۀ بنده بيرون بياورند و گفته اند بايد در سالهاي آينده خودم اين مسئله را كشف كنم. تحت شديدترين شكنجه ها بايد در سلول انفرادي بر كتاب خودم نقد مي نوشتم و از كتاب دشمنانم بصورت مكتوب تجليل مي كردم. بازي با فيلم ها و عكس هاي خصوصي و خانوادگي و توهين به همسر و نزديكانم از ابتدايي ترين شكنجه هاي رواني بود. صدها صفحه، روز و شب از من بازجويي گرفتند و مي گفتند كه ما فقط چند جمله اي از اين چند صد صفحه را به بالاترها نشان مي دهيم كه مي خواهيم. به زور بايد برگه هايي را امضا مي كردم كه نبايد متن آنها را مي ديدم و اگر امضاء نمي كردم شاگردانم و همسر و فرزندم طبق تجربه در خطرات جدي و شديد قرار مي گرفتند. مي گفتند ما استادان صحنه سازي و مونتاژ هستيم و به اين افتخار مي كردند.

روزها و شبها تحت شكنجه بودم تا بگويم علم لدني ندارم، نعوذ بالله خدا، پيامبر و امام نيستم. در حالي كه ردّ اين توهمات را بيش از بيست سال است كه به مردم گفته بودم. طبق درخواست آنها كه خود را در همۀ آن ماهها حكومت معرفي مي كردند، من بايد به مردم بگويم شيطان هستم، شياد هستم، با قدرت شيطاني كارهاي خارق العاده مي كنم و ساحر و دیوانه هستم. از من به نام اسلام و حكومت اسلامي خواستند سجده كنم و پاي بازجوياني كه خود را قطب الاقطاب مي خواندند، ببوسم. باید می گفتم اخباری که درباره آينده، درباره جنگ سي و سه روزۀ حزب الله، زلزله بم و زلزله هاي ديگر، یازده سپتامبر و بقیه وقایع را كه از ماهها و سالهای قبل به مردم گفته ام و در نشریات تفكر متعالي، حركت دهندگان، علوم باطني و ديگر نشريات منتشر شده، شیطان به من گفته یا خارجی ها خبر داده اند.

من باید دربارۀ خصوصی ترین مسائل زندگی مردم مخصوصاً مسائل جنسی آنها جواب می دادم. دو اسم را گفتند و اصرار داشتند که با آنها ارتباط نامشروع داشته ام. اما چند روز بعد گفتند آن دو اسم اصلاً وجود خارجی نداشته اند و تو به ما دروغ گفته ای. در طول شش ماه بيش از بيست و پنج مرتبه گفتند كه ما قبول داريم كه تو دهها هزار نفر را از بي خدايي نجات داده اي اما آنها را از دريا نجات داده اي و در بيابان رها كرده اي. گفتند مي دانيم نيات تو خدايي بوده اما وظيفۀ ما اين است كه همه چيز را با بدبيني محض و طبق استعلام هايي كه قبلاَ داده ايم تفسير كنيم و تفاسير خود را به بالا منتقل نماييم. تو بايد اعتراف كني كه مي خواستي در آينده بگويي مسيح هستي و همه چيز خود را مثل مسيح و لوتر شبيه سازي كرده اي. گفتند بايد كيانوري و احسان طبري را الگوي خودت قرار دهي و توبه كني. گفتند توبه كن تا اتهام الحاد و بدعت از تو و همه شاگردانت كنار برود. گفتم توبه از چه؟ گفتند مهم نيست از چه. بالاخره در زندگي ات هيچ گناهي نكرده اي؟ از هر چيزي. فرقي نمي كند. گفتند بگو سوء‌ استفاده كرده ام و قصدم نفسانيات و شيادي بوده است. گفتم اگر يك سوء استفاده يا خطاي قانوني نشان داديد، هزار برابر آن را مي پذيرم. گفتند بالاخره يك روزي خودت مي فهمي. يكي از بازجويان در روز تولد امير مومنان علي (ع) آمد و ضمن حلال خواهي گفت مسئله اين است كه ما هيچ جرمي از تو نداريم اگر تو خودت يك جرمي بگويي كه در گذشته مرتكب شده باشي، هر چه كه باشد، قسم جلاله خورد كه همه چيز حل مي شود. او گفت من خودم مشكوك هستم كه چرا به ما گفته اند تو را نگه داريم و خودم در اين باره تحقيق كرده ام.

در همه جا و با همۀ روشهاي ممكن مرا تخريب و بي آبرو كردند و گفته اند اگر دفاع كني، يعني بر عليه حكومت اسلامي بلند شده اي. من براي زنده ماندن همه دوستانم، براي جلوگيري از زندان همه آنها و براي زندگي كردن آنها طبق درخواستي كه به قول آنها كل حكومت اسلامي از من دارد بايد:

برعليه خودم و انديشه هايم به سرعت كتابي بنويسم و منتشر كنم. بگويم سخنراني ها و درس هاي اين پانزده بيست سال را ديگران برايم تهيه كرده اند و دهها کتابم را خودم ننوشته ام. نبايد با شاگردانم ارتباط داشته باشم. بايد بگويم نيت من خدا و كار خدا و خدمت به خدا نبوده بلكه نفسانيات بوده. بايد بگويم مسائل اخلاقي و مالي داشته ام در حالي كه آنها بارها به من گفتند ما مطمئن هستيم كه تو مسئله اي نداشته اي اما بايد به بالاترها جواب قانع كننده بدهيم. من بايد بگويم همۀ فيلم هاي مستندي كه از مردم ضبط شده، هزاران تجربه اي كه آنها داشته اند و هزاران رويايي كه ديده اند توهم بوده. مأموريتي كه آنرا از جانب شما به من اعلام كرده اند بطور خلاصه اين است:

حكومت اسلامي از تو مي خواهد كه كاري كني مردم درباره ات ترديد كنند و بدبين شوند. كاري كني كه شاگردانت انكارت كنند. به هر گروه از مردم جملاتي را بگو كه ما نوشته ايم.

بارها گفتند ما همۀ مسئولين را توجيه كرده ايم. كليد مغز مسئولين دست ماست و هر طور كه بچرخانيم مي چرخند. گفتند ما شما (ال ياسين) را چیزی بدتر از بهائیت، مجاهدین خلق و توده ای ها معرفی کرده ایم. گفتند ما دربارۀ شما استعلام داده ایم نمی توانیم حرفمان را پس بگیریم. 

شاهد من فقط خدا نيست بلكه دربارۀ گذشته، دهها هزار شاهد و هزاران محصول گواهي مي دهند و دربارۀ آنچه از جانب حكومت اسلامي و حاكميت اسلامي گفته شده، دهها نفر شهادت مي دهند كه به آنها هم همين چيزها گفته شده. در زندان، آنها هم وقتي قانوني رفتار مي كردند شاهد مي آوردند، مكتوب مي كردند و ضبط مي كردند، اما در تنهايي و در جلسات غيررسمي بود كه همۀ اين اتفاقات مي افتاد. براي فيلم هم چهار نفر شاهد آوردند اما همه اتفاقات در روزهاي قبل افتاده بود و صحنه سازي آن روز كمتر از يك درصد ماجرا بود و بعد ديدم كه آنها همۀ آن فيلم را كه چيز فوق العاده اي هم در آن نبود به بدترين و حقه بازانه ترين شكل ممكن مونتاژ و جعل كرده اند و از قطعات مختلف آن بدترين و دروغ ترين استفاده هاي ممكن را كرده اند.

در آخرين ماه انفرادي از من حلال خواهي كردند و گفتند كه جرم خاصي نداري، فقط شاید چند ضربه شلاق بخوری تا افکارت عوض شود. آنها خبر از بولتنی محرمانه و فيلمي مونتاژ شده دادند که اگر خودم هم آن را ببینم خودم را انکار می کنم. اعلام کردند اموال تو به حکومت اسلامی تعلق دارد اما ما به تو هر مقدار كه بخواهي پول، زمين و قدرت حكومتي مي دهيم به شرط آنكه كارها را تعطيل و گذشته ات را انكار كني. اينها از اكثر كارها و آنچه گذشته بي خبر هستند و چيزهايي را هم كه مي دانند همان اندكي است كه بنده در اختيارشان قرار دادم. شناخت آنها نسبت به بنده و ال ياسين مثل شناخت هخا نسبت به جمهوري اسلامي است. چند بار خواستند از ايران بروم و مرا به خودكشي و رفتن به بيمارستان رواني تشويق و همچنین به موضع گیری خصمانه نسبت به حکومت اسلامی و واکنش های کور و هیجانی،‌ تحریک می کنند. گفتند تو را براي مسئولين امنيتي و قضايي و در بيت، آنقدر بدنام كرده ايم كه اگر به آنجا نزديك هم بشوي تو را دستگير مي كنند. من نه از بي آبرويي براي خدا مي ترسم، نه از حبس سنگين مي ترسم، نه از اعدام و نه از بدترين شكنجه ها وحشتي دارم زيرا بدترين ها را تجربه كردم اما از شما مي خواهم همانطور كه سالها درخواست کردم، به دهها هزار نفر از جوانان مسلمان كه عموماً هم غيرمذهبي اند كمك كنيد. اينها در حال رانده شدن از اسلام هستند، به آنها برچسب می زنند و هویت های واهی و فرقه اي می دهند و مسئولين طور ديگري توجيه مي شوند. امروز بسياري از ال ياسين در وحشت فرو رفته اند چون به زندان و اعدام تهديد شده اند. من خدايم را، ايمانم را، گذشته را، هزاران نشانه را، هزاران محصول را، نجات دهها هزار انسان از بي خدايي را، و فيض و بركات شمارش ناپذير خدا را انكار نخواهم كرد حتي اگر در آتش سوزانده شوم يا آنطور كه گفته اند، همه دوستان و خانواده ام را تيرباران كنند.

من از خودشكني و خودانكاري اگر به مصلحت اسلام باشد استقبال مي كنم اما از ظلم ها و بی عدالتی ها، از دروغ ها و تهمت ها، از جعل ها و جوسازی ها، خداوندم را که به شدت زنده و حاضر و قادر است به یاری طلبیده ام. عملکرد این آقایان در این ماهها باعث شد همه چیز از ابعاد مختلف چند برابر شود که شرح و مستندات آن موجود است اما اصرار دارند كه در اين باره حرفي نزنم. امروز اسلام دهها هزار نيروي جوان، متخصص، آزموده و اهل فكر و برنامه دارد اما سالهاست كه دوستان نادان كمر به نابودي آن بسته اند و متاسفانه در كار خود توفيقاتي هم داشته اند. من در ميان مردم در ايران و كشورهاي ديگر و در بيست سال گذشته بيش از هر چيز به آن شناخته شده ام كه كلماتم عين واقع اند و هرگز از راستي و درستي خارج نشده ام اگر يك كلمه از اين نامه غيرواقع باشد من حاضر به انجام هر كاري و پذيرش هر اتهامي هستم. 

 

                                                                              تسليم و خدمتگزار خداوند

الیاس رام الله (فتاحي)

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 13:6  توسط   |